صفحههای بدون پیوندهای زبان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
این صفحات پیوندی به صفحهای به زبان دیگر نمیدارند:
نمایش در پائین تا ۵۰ نتیجه در محدودهٔ #۳۰٬۶۰۱ تا #۳۰٬۶۵۰.
- سعدی (غزلیات)/وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
- سعدی (غزلیات)/وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را
- سعدی (غزلیات)/وقتی دل سودایی میرفت به بستانها
- سعدی (غزلیات)/وقتها یک دم برآسودی تنم
- سعدی (غزلیات)/وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
- سعدی (غزلیات)/وه که در عشق چنان میسوزم
- سعدی (غزلیات)/وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
- سعدی (غزلیات)/پای سرو بوستانی در گلست
- سعدی (غزلیات)/پروانه نمیشکیبد از دور
- سعدی (غزلیات)/پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
- سعدی (غزلیات)/پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
- سعدی (غزلیات)/پیش رویت قمر نمیتابد
- سعدی (غزلیات)/پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
- سعدی (غزلیات)/پیوند روح میکند این باد مشک بیز
- سعدی (غزلیات)/چرا به سرکشی از من عنان بگردانی
- سعدی (غزلیات)/چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن
- سعدی (غزلیات)/چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل
- سعدی (غزلیات)/چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
- سعدی (غزلیات)/چشم که بر تو میکنم چشم حسود میکنم
- سعدی (غزلیات)/چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست
- سعدی (غزلیات)/چشمت چو تیغ غمزه خون خوار برگرفت
- سعدی (غزلیات)/چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست
- سعدی (غزلیات)/چنان در قید مهرت پای بندم
- سعدی (غزلیات)/چند بشاید به صبر دیده فرودوختن
- سعدی (غزلیات)/چه باز در دلت آمد که مهر برکندی
- سعدی (غزلیات)/چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
- سعدی (غزلیات)/چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
- سعدی (غزلیات)/چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمندان
- سعدی (غزلیات)/چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت
- سعدی (غزلیات)/چه روی و موی و بناگوش و خط و خالست این
- سعدی (غزلیات)/چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی
- سعدی (غزلیات)/چه رویست آن که پیش کاروانست
- سعدی (غزلیات)/چه سروست آن که بالا مینماید
- سعدی (غزلیات)/چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
- سعدی (غزلیات)/چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
- سعدی (غزلیات)/چه کسی که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد
- سعدی (غزلیات)/چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
- سعدی (غزلیات)/چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
- سعدی (غزلیات)/چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
- سعدی (غزلیات)/چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام
- سعدی (غزلیات)/چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست
- سعدی (غزلیات)/چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم
- سعدی (غزلیات)/چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
- سعدی (غزلیات)/چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
- سعدی (غزلیات)/چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
- سعدی (غزلیات)/چون خراباتی نباشد زاهدی
- سعدی (غزلیات)/چون من به نفس خویشتن این کار میکنم
- سعدی (غزلیات)/چونست حال بستان ای باد نوبهاری
- سعدی (غزلیات)/کارم چو زلف یار پریشان و درهمست
- سعدی (غزلیات)/کاروان میرود و بار سفر میبندند