سعدی (غزلیات)/چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش) از سعدی |
' |
| چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش | چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش | |
| تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار | دست او در گردنم یا خون من در گردنش | |
| هر که معلومش نمیگردد که زاهد را که کشت | گو سرانگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش | |
| گر چمن گوید مرا همرنگ رویش لالهایست | از قفا باید برون کردن زبان سوسنش | |
| ماه و پروینش نیارم گفت و سرو و آفتاب | لطف جان در جسم دارد جسم در پیراهنش | |
| آستین از چنگ مسکینان گرفتم درکشد | چون تواند رفت و چندین دست دل در دامنش | |
| من سبیل دشمنان کردم نصیب عرض خویش | دشمن آن کس در جهان دارم که دارد دشمنش | |
| گر تنم مویی شود از دست جور روزگار | بر من آسانتر بود کسیب مویی بر تنش | |
| تا چه رویست آن که حیران ماندهام در وصف او | صبحی از مشرق همیتابد یکی از روزنش | |
| بعد از این ای یار اگر تفصیل هشیاران کنند | گر در آن جا نام من بینی قلم بر سر زنش | |
| لایق سعدی نبود این خرقه تقوا و زهد | ساقیا جامی بده وین جامه از سر برکنش |