سعدی (غزلیات)/چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی) از سعدی |
' |
| چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی | گواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی | |
| نگارینا به هر تندی که میخواهی جوابم ده | اگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی | |
| دگر چون ناشکیبایی ببینم صادقش خوانم | که من در نفس خویش از تو نمیبینم شکیبایی | |
| از این پس عیب شیدایان نخواهم کرد و مسکینان | که دانشمند از این صورت برآرد سر به شیدایی | |
| چنانم در دلی حاضر که جان در جسم و خون در رگ | فراموشم نهای وقتی که دیگر وقت یاد آیی | |
| شبی خوش هر که میخواهد که با جانان به روز آرد | بسی شب روز گرداند به تاریکی و تنهایی | |
| بیار ای لعبت ساقی بگو ای کودک مطرب | که صوفی در سماع آمد دوتایی کرد یکتایی | |
| سخن پیدا بود سعدی که حدش تا کجا باشد | زبان درکش که منظورت ندارد حد زیبایی |