سعدی (غزلیات)/چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت) از سعدی |
' |
| چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت | آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت | |
| در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلت | تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت | |
| گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی | سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت | |
| نه من انگشت نمایم به هواداری رویت | که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت | |
| در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم | که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و به یانت | |
| سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا | تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت | |
| ای رقیب ار نگشایی در دلبند برویم | این قدر بازنمایی که دعا گفت فلانت | |
| من همه عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم | گر تو خواهی که نباشم تن من برخی جانت | |
| سعدیا چاره ثباتست و مدارا و تحمل | من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت |