سعدی (غزلیات)/چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت) از سعدی |
' |
| چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت | که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت | |
| بلای غمزه نامهربان خون خوارت | چه خون که در دل یاران مهربان انداخت | |
| ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم | که روزگار حدیث تو در میان انداخت | |
| نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو | برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت | |
| تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار | که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت | |
| به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرند | دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت | |
| همین حکایت روزی به دوستان برسد | که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت |