سعدی (غزلیات)/چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (چه کند بنده که بر جور تحمل نکند) از سعدی |
' |
| چه کند بنده که بر جور تحمل نکند | دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند | |
| دل و دین در سر کارت شد و بسیاری نیست | سر و جان خواه که دیوانه تأمل نکند | |
| سحر گویند حرامست در این عهد ولیک | چشمت آن کرد که هاروت به بابل نکند | |
| غرقه در بحر عمیق تو چنان بیخبرم | که مبادا که چه دریام به ساحل نکند | |
| به گلستان نروم تا تو در آغوش منی | بلبل ار روی تو بیند طلب گل نکند | |
| هر که با دوست چو سعدی نفسی خوش دریافت | چیز و کس در نظرش باز تخیل نکند |