صفحههای بدون پیوندهای زبان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
این صفحات پیوندی به صفحهای به زبان دیگر نمیدارند:
نمایش در پائین تا ۵۰ نتیجه در محدودهٔ #۶٬۲۵۱ تا #۶٬۳۰۰.
- خاقانی (قصاید)/به دل در خواص بقا میگریزم
- خاقانی (قصاید)/به فلک تخته در ندوختهاند
- خاقانی (قصاید)/بهر صبوح از درم مست در آمد نگار
- خاقانی (قصاید)/بیدقی مدح شاه میگوید
- خاقانی (قصاید)/بیباغ رخت جهان مبینام
- خاقانی (قصاید)/تا خیال کعبه نقش دیدهی جان دیدهاند
- خاقانی (قصاید)/تا درد و محنت است در این تنگنای خاک
- خاقانی (قصاید)/تا دل من دل به قناعت نهاد
- خاقانی (قصاید)/تا رقم حسن تو زد آسمان
- خاقانی (قصاید)/تا غبار از چتر شاه اختران افشاندهاند
- خاقانی (قصاید)/تا نفخات ربیع صور دمید از دهان
- خاقانی (قصاید)/تشنهی دل به آب مینرسد
- خاقانی (قصاید)/جام طرب کش که صبح کام برآمد
- خاقانی (قصاید)/جان سگ دارم به سختی ورنه سگجان بودمی
- خاقانی (قصاید)/جان پیشکشت سازم اگر پیش من آئی
- خاقانی (قصاید)/جبههی زرین نمود چهرهی صبح از نقاب
- خاقانی (قصاید)/جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ
- خاقانی (قصاید)/حاصل عمر چه دارید خبر باز دهید
- خاقانی (قصاید)/حضرت ستر معلا دیدهام
- خاقانی (قصاید)/خاک سیاه بر سر آب و هوای ری
- خاقانی (قصاید)/خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن
- خاقانی (قصاید)/خسرو بدار ملک جم ایوان تازه کرد
- خاقانی (قصاید)/خورشید کسری تاج بین ایوان نو پرداخته
- خاقانی (قصاید)/خوی فلک بین که چه ناپاک شد
- خاقانی (قصاید)/داد مرا روزگار مالش دست جفا
- خاقانی (قصاید)/در آبگون قفس بین طاووس آتشین پر
- خاقانی (قصاید)/در این دامگاه ارچه همدم ندارم
- خاقانی (قصاید)/در این منزل اهل وفائی نیابی
- خاقانی (قصاید)/در جهان کس نیست اندوه جهان کس مخور
- خاقانی (قصاید)/در ساخت زمانه ز راحت نشان مخواه
- خاقانی (قصاید)/در پردهی دل آمد دامن کشان خیالش
- خاقانی (قصاید)/در کام صبح از ناف شب مشک است عمدا ریخته
- خاقانی (قصاید)/در کفم نیست آنچه میباید
- خاقانی (قصاید)/دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند
- خاقانی (قصاید)/دست درافشان چو زی تیغ درفشان آورد
- خاقانی (قصاید)/دست صبا برفروخت مشعلهی نوبهار
- خاقانی (قصاید)/دشت موقف را لباس از جوهر جان دیدهاند
- خاقانی (قصاید)/دل به سودای تو سر اندازد
- خاقانی (قصاید)/دل روی مراد از آن ندیده است
- خاقانی (قصاید)/دل ز راحت نشان نخواهد داد
- خاقانی (قصاید)/دل صید زلف اوست به خون در نکوتر است
- خاقانی (قصاید)/دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش
- خاقانی (قصاید)/دلسوز ما که آتش گویاست قند او
- خاقانی (قصاید)/دلنواز من بیمار شمائید همه
- خاقانی (قصاید)/دلهای ما قرارگه درد کردهاند
- خاقانی (قصاید)/دهر سیه کاسهای است ما همه مهمان او
- خاقانی (قصاید)/دور فلک ده جام را از نور عذرا داشته
- خاقانی (قصاید)/دوش بر گردون رنگی دگر آمیختهاند
- خاقانی (قصاید)/دوش برون شد ز دلو یوسف زرین نقاب
- خاقانی (قصاید)/دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان