خاقانی (قصاید)/تا نفخات ربیع صور دمید از دهان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (تا نفخات ربیع صور دمید از دهان) از خاقانی |
' |
| تا نفخات ربیع صور دمید از دهان | کالبد خاک را نزل رسید از روان | |
| غاشیهدار است ابر بر کتف آفتاب | غالیهسای است باد بر صدف بوستان | |
| کرد قباهای گل خشتک زرین پدید | کرد علمهای روز پرچم شب را نهان | |
| روز به پروار بود فربه از آن شد چنین | شب تن بیمار داشت لاغر ازین شد چنان | |
| عکس شکوفه ز شاخ بر لب آب اوفتاد | راست چو قوس قزح برگذر کهکشان | |
| مریم دوشیزه باغ، نخل رطب بید بن | عیسی یک روزه گل، مهد طرب گلستان | |
| نی عجب ار جای برف گرد بنفشه است از آنک | معدن کافور هست خطهی هندوستان | |
| شاخ چو آدم ز باد زنده شد و عطسه داد | فاخته الحمد خواند گفت که جاوید مان | |
| دوش که بود از قیاس شکل شب از ماه نو | هندوی حلقه به گوش گرد افق پاسبان | |
| داد نقیب صبا عرض سپاه بهار | کز دو گروهی بدید یاوگیان خزان | |
| خیل بنفشه رسید با کله دیلمی | سوسن کن دید کرد آلت زوبین عیان | |
| شاه ریاحین بساخت لشکر گاه از چمن | نیسان کان دید کرد لشکری از ضیمران | |
| بید برآورد برگ آخته چون گوش اسب | سبزه چو آن دید گرد چارهی برگستوان | |
| از پی سور بهار یاسمن آذین ببست | بستان کان دید کرد قبهای از ارغوان | |
| لاله چو جام شراب پارهی افیون در او | نرگس کان دید از زر تر جرعه دان | |
| بود سر کوکنار حقهی سیماب رنگ | غنچه که آن دید کرد مهرهی شنگرفسان | |
| مجلس گلزار داشت منبری از شاخ سرو | بلبل کان دید کرد زمزمهی بیکران | |
| قمری درویش حال بود ز غم خشک مغز | نسرین کان دید کرد لخلخهی رایگان | |
| فاخته گفت از سخن نایب خاقانیم | گلبن کن دید کرد مدحت شاه امتحان | |
| شاه سلاطین فروز خسرو شروان که چرخ | خواند به دوران او شروان را خیروان | |
| زهره و دهره بسوخت کوکبهی رزم او | زهرهی زهره به تیغ دهرهی دهر از سنان | |
| گوشه و خوشه بساخت از پی مجد و ثنا | گوشهی عرش از سریر، خوشهی چرخ از بنان | |
| دولت و صولت نمود شیر علمهای او | دولت ملک عجم، صولت تیغ یمان | |
| پایه و مایه گرفت هم کف و هم جام او | پایهی بحر محیط، مایهی حوض جنان | |
| راحت و ساحت نگر از در او مستعار | راحت جان از خرد، ساحت کون از مکان | |
| غایت و آیت شناس نامزد حضرتش | غایت نصر از غزا، آیت وحی از بیان | |
| یافته و بافته است شاه چو داود و جم | یافته مهر کمال، بافته درع امان | |
| ساخته و تاخته است بخت جهانگیر او | ساخته شعرا براق تاخته بر فرقدان | |
| سوده و بوده شمار اشهب میمونش را | سوده قضا در رکاب، بوده قدر در عنان | |
| بسته و خسته روند تیغ وران پیش او | بسته به شست کمند، خسته به گرز گران | |
| ای به شبستان ملک با تو ظفر خاصگی | وای به دبستان شرع با تو خرد درس خوان | |
| کعبهی جان صدر توست، چار ملک چار رکن | رستم دین قدر توست هفت فلک هفتخوان | |
| قدر تو کی دل نهد بر فلک و چون بود | در وطن عنکبوت کرگدن و آشیان | |
| دهر جلال تو دید ایمان آورد و گفت | کای ملکوت اسجد و اکادم وقت است هان | |
| تیغ تو داند که چیست رمز و اشارات دین | طرفه بود هندویی از عربی ترجمان | |
| نیست نظیر تو خصم خود نبود یک بها | تاج سر کوکنار، افسر نوشیروان | |
| در دل دشمن نگر مانده ز تیغت خیال | چون شبهگون شیشهای نقش پری اندران | |
| حلق بداندیش را وقت طناب است از آنک | گردن قرابه را هست نکو ریسمان | |
| گونهی حصرم گرفت تیغ تو و بر عدو | ناشده انگور می، سرکه شد اندر زمان | |
| چرخ مقرنس نهاد قصر مشبک شود | چو ز گشاد تو رفت چوبهی تیر از کمان | |
| رو که جهان ختم کرد بر تو جهان داشتن | بر دگران گو فلک عزلت شاهی بران | |
| از کف و شمشیر توست معتدل ارکان ملک | زین دو اگر کم کنی ملک شود ناتوان | |
| راستی چنگ را بیست و چهار است رود | چون یکی از وی گسست کژ شود او بیگمان | |
| گرچه بدون تو چرخ تاج و نگین داد لیک | رقص نزیبد ز بز، تیشه زنی از شبان | |
| گرچه مشعبد ز موم خوشهی انگور ساخت | ناید از آن خوشهها آب خوشی در دهان | |
| گر فلکت بنده گشت نقص کمال تو نیست | رونق سکبا نرفت، گر تره آمده به خوان | |
| کی شود از پای مور دست سلیمان به عیب | کی کند از مرغ گل صنعت عیسی زبان | |
| خسرو صاحب خراج بر سر عالم توئی | بنده به دور تو هست شاعر صاحبقران | |
| گر به جهان زین نمط کس سخنی گفته است | بنده به شمشیر شاه باد بریده زبان | |
| شاه جهان نظم غیر داند از سحر من | اهل بصر گوشت گاو دانند از زعفران | |
| گرچه به چشم عوام سنگچه چو لولو است | لیک تف آفتاب فرق کند این و آن | |
| ای فر پر هماتی سایهی درگاه تو | شهپر جبریل باد بر سر تو سایبان | |
| باد خورنده چو خاک جرعهی جام تو جم | باد برنده چو مور ریزهی خوان تو جان | |
| هاتف نوروز باد بر تو دعا گوی خیر | تا ابد آمین کناد عاقلهی انس و جان |