خاقانی (قصاید)/بیدقی مدح شاه میگوید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (بیدقی مدح شاه میگوید) از خاقانی |
' |
| بیدقی مدح شاه میگوید | کوکبی وصف ماه میگوید | |
| بلکه مزدور دار خانهی نحل | صفت عدل شاه میگوید | |
| ذره در بارگاه خورشید است | سخن از بارگاه میگوید | |
| مور در پایگاه جمشید است | قصه از پیشگاه میگوید | |
| خاطرم وصف او نداند گفت | گر چه هر چند گاه میگوید | |
| باز پرسید تا مناقب او | مویهگر بر چه راه میگوید | |
| نور پیغمبرش همی خواند | یاش سایهی الاه میگوید | |
| مفتی مطلقش همی خواند | داور دین پناه میگوید | |
| امتش دین فزای میخواند | ملتش کفرگاه میگوید | |
| آفتابش به صد هزار زبان | سایهی پادشاه میگوید | |
| پشت دنیا ز مرگ او بشکست | روی دین ترک جاه میگوید | |
| از سر دین کلاه عزت رفت | سر دریغا کلاه میگوید | |
| چشم بیدار شرع شد در خواب | راز با خوابگاه میگوید | |
| والله ار کس ثناش داند گفت | هر که گوید تباه میگوید | |
| خاطرم نیز عذر میخواهد | که نه بر جایگاه میگوید | |
| هر حدیثی گناه میشمرد | پس حدیث از گناه میگوید | |
| اشک من چون زبان خونین هم | حیلت عذرخواه میگوید | |
| مرثیتهای او مگر دل خاک | بر زبان گیاه میگوید | |
| غم آن صبح صادق ملت | آسمان شام گاه میگوید | |
| گر سوار از جگر سپه سازد | غم دل با سپاه میگوید | |
| چشم خور اشک ران به خون شفق | راز با قعر چاه میگوید | |
| دانش من گواه عصمت اوست | بشنو آنچ این گواه میگوید | |
| آه کز فرقت امام جهان | جان خاقانی آه میگوید | |
| تا شد از عالم اسعد بو عمرو | عالونم وا اسعداه میگوید |