خاقانی (قصاید)/خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن) از خاقانی |
' |
| خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن | مردمی در گوهر آدم نخواهی یافتن | |
| روی در دیوار عزلت کن، در هم دم مزن | کاندرین غمخانه کس همدم نخواهی یافتن | |
| تا درون چار طاق خیمهی پیروزهای | طبع را بیچار میخ غم نخواهی یافتن | |
| پای در دامان غم کش کز طراز بیغمی | آستین دست کس معلم نخواهی یافتن | |
| آه را در تنگنای لب به زندان کن از آنک | ماجرای درد را محرم نخواهی یافتن | |
| با جراحت چون بهایم ساز در بیمرهمی | کز جهان مردمی مرهم نخواهی یافتن | |
| نیک عهدی در زمین شد جامهی جان چاک زن | کز فلک زین صعبتر ماتم نخواهی یافتن | |
| از وفا رنگی نیابی در نگارستان چرخ | رنگ خود بگذار، بویی هم نخواهی یافتن | |
| هر زمان از هاتفی آواز میآید تو را | کاندر این مرکز دل خرم نخواهی یافتن | |
| قاف تا قاف جهان بینی شب وحشت چنانک | تا دم صورش سپیدهدم نخواهی یافتن | |
| تاج دولت بایدت زر سلامت جوی لیک | آن زر اندر بوتهی عالم نخواهی یافتن | |
| تا چو هدهد تاجداری بایدت در حلق دل | طوطی آسا طوق آتش کم نخواهی یافتن | |
| خشکسال آرزو را فتح باب از دیده ساز | کان گلستان را ازین به نم نخواهی یافتن | |
| حلقهی تنگ است درگاه جهان را لاجرم | تا در اویی قامتت بیخم نخواهی یافتن | |
| جان نالان را به داروخانهی گردون مبر | کز کفش جان داروی بیسم نخواهی یافتن | |
| عافیت زان عالم است اینجا مجوی از بهر آنک | نوش زنبور از دم ارقم نخواهی یافتن | |
| های خاقانی، بنای عمر بر یخ کردهاند | زو فقع مگشای چون محکم نخواهی یافتن | |
| دهر گو در خون نشین و چرخ گو در خاک شو | چون ازین و آن وجود عم نخواهی یافتن | |
| فیلسوف اعظم و حرز امم کز روی وهم | جای او جز گنبد اعظم نخواهی یافتن | |
| دفتر حکمت بر آتش نه که او چون باد شد | جام را بر سنگ زن چو جم نخواهی یافتن | |
| رخش دانش را ببر دنبال و پی برکش ازآنک | هفت خوان عقل را رستم نخواهی یافتن | |
| چرخ طفل مکتب او بود و او پیر خرد | لیکن از پیران چنو معظم نخواهی یافتن | |
| صد هزاران خاتم ار خواهی توانی یافت لیک | نقش جم بر هیچیک خاتم نخواهی یافتن | |
| چشم ما خون دل و خون جگر از بس که ریخت | اکحل و شریان ما را دم نخواهی یافتن | |
| سوخت کیوان از دریغ او چنان کورا دگر | بر نگار این کهن طارم نخواهی یافتن | |
| مشتری از بس کز این غم ریخت خون اندر کنار | مصحفش را جز به خون معجم نخواهی یافتن | |
| از دریغ آنکه روح و جسم او از هم گسست | چار ارکان را دگر باهم نخواهی یافتن |