خاقانی (قصاید)/جام طرب کش که صبح کام برآمد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (جام طرب کش که صبح کام برآمد) از خاقانی |
' |
| جام طرب کش که صبح کام برآمد | خندهی صبح از دهان جام برآمد | |
| صبح فلک بین که بر موافقت جام | دم زد و بوی میش ز کام برآمد | |
| مهرهی شادی نشست و ششدره برخاست | نقش سه شش بر سه زخم کام برآمد | |
| داو طرب کن تمام خاصه که اکنون | عدهی خاتون خم تمام برآمد | |
| ما و شکر ریز عیش کز در خمار | نامزد خرمی به بام برآمد | |
| ساغر گلفام خواه کز دهن کوس | نغمهی گلبام وقت بام برآمد | |
| بلبله کبکی است خون گرفته به منقار | کز دهنش نالهی حمام برآمد | |
| گاو سفالین که آب لالهی تر خورد | ارزن زرینش از مسام برآمد | |
| زآن می گلگون که بید سوخته پرورد | بوی گل و مشکبید خام برآمد | |
| در صف دریا کشان بزم صبوحی | جام چو کشتی کش خرام بر آمد | |
| خوان صبوحی به شیب مقرعه کن لاش | کابرش روز آتشین ستام برآمد | |
| بود فلک جام رنگ و جام فلک سان | روز ندانم که از کدام برآمد | |
| دست قراسنقر فلک سپر افکند | خنجر آقسنقر از نیام برآمد | |
| گوش رباب از هوا پیام طرب داشت | از سه زبان راز آن پیام برآمد | |
| حلقهی ابریشم است موی خوش چنگ | چون مه نو کز خط ظلام برآمد | |
| گر چه تن چنگ شبه ناقهی لیلی است | نالهی مجنون ز چنگ رام برآمد | |
| بیست و چهارش زمام ناقه و لیکن | ناله نه از ناقه از زمام برآمد | |
| نای چو شه زادهی حبش که ز نه چشم | بانگش از آهنگ ده غلام برآمد | |
| از پی دستینهی رباب کف می | چون گهر عقد یک نظام برآمد | |
| بهر حلیهای گوش و گردن بر بط | سیم و زر از ساغر و مدام برآمد | |
| از حیوان شکار گاه دف آواز | تهنیت شاه را مدام برآمد | |
| شاه عجم رکن دین کز آیت عدلش | نام عجم روضة السلام برآمد | |
| ناصر اسلام سیف دین که ز حکمش | بر سر دهر حرون لگام برآمد | |
| رستم ثانی که در طبیعتش اول | دانش زال و دهای سام بر آمد | |
| صیت جلالش به شرق و غرب بپیچید | شکر نوالش ز سام و حام برآمد | |
| پهلو ایران گرفت رقعهی ملکت | وز دگران بانگ شاهقام برآمد | |
| دام به دریا فکنده بود سلیمان | خازن انگشتری به دام برآمد | |
| ذات جهان پهلوانش صبح جلال است | کز افق چرخ احتشام برآمد | |
| در کنف صبح فر میر محمد | راست چو خورشید نور تام برآمد | |
| تاجوری یافت تخت و ملکت ایران | تا ز برش سیدالانام برآمد | |
| گر پدر از تخت ملک شد پسر اینک | بر زبر تخت احترام برآمد | |
| گر علم صبح آب رنگ فروشد | رایت خورشید نارفام برآمد | |
| تارک گشتاسب یافت افسر لهراسب | زال همایون به تخت سام برآمد | |
| نوبت کاوس شد چو پای منوچهر | بر سر کرسی احتشام برآمد | |
| روز به مغرب شده چو مملکت او | ماه چو بدر از حجاب شام برآمد | |
| آرزوی جان ملک عدل و همم بود | از ملک عادل همام برآمد | |
| دولت شروان کلید دولت او بود | زآن همه کارش به انتظام برآمد | |
| گر چه محمد پیمبری به عرب یافت | صبح کمالش ز حد شام برآمد | |
| دیر زی ای بحر کف که عطسهی جودت | چشمهی مهر است کز غمام برآمد | |
| مژده ده ای تاجور که ینصرک الله | فال تو از مصحف دوام برآمد | |
| تا که حسامت قوام ملک عجم شد | آه ز اعدای ناقوام برآمد | |
| چون نم ژاله ز خایه از تف خورشید | جان حسود از تف حسام برآمد | |
| جرم زمین تا قرار یافت ز عدلت | بس نفس شکر کز هوام برآمد | |
| دوش چنین دیدهام به خواب که نخلی | بر لب دریا در آن مقام برآمد | |
| نخل موصل شده ترنج و رطب داشت | سایه و شایهش فراخ و تام برآمد | |
| مرغی دیدم گرفته نامه به منقار | کز بر آن نخل شادکام برآمد | |
| بود یکی منبر از رخام بر نخل | پیری بر منبر رخام برآمد | |
| نامه ز منقار مرغ بستد و برخواند | نعرهی تحسین ز خاص و عام برآمد | |
| من به تعجب به خود فروشده زین خواب | کز خضر آواز السلام برآمد | |
| جستم و این خواب پیش خضر بگفتم | از نفسش اصدق الکلام برآمد | |
| گفت که نخل است رکن دین که ز نصرت | شهپر عنقاش بر سهام برآمد | |
| مرغ بقا دان و نامه بخت کز این دو | کار دو ملک از یک اهتمام برآمد | |
| منبر تخت است و پیر مشتری چرخ | کز بر تختش سه چار گام برآمد | |
| ای درت آن آسمان که از افق او | کوکب بهروزی کرام برآمد | |
| از دم خلق تو در مسدس گیتی | بوی مثلث به هر مشام برآمد | |
| ملک تو کشتی است چرخ نوح کهن سال | کش ز شب و روز حام و سام برآمد | |
| عیسی عهدی که از تو قالب ملکت | چون تن عازر به یک قیام برآمد | |
| رو که ز میخ سرای پردهی قدرت | فلکهی این نیل گون خیام برآمد | |
| قدر محیط کفت جهان چه شناسد | کو به سراب کف لام برآمد | |
| از نفس مشک هیچ حظ و خبر نیست | مغز جعل را که با زکام برآمد | |
| از سر تیغت که ماه ازوست برص دار | برتن شیر فلک جذام برآمد | |
| خوان ددان را به کاسهی سر اعدا | زآتش شمشیر تو طعام برآمد | |
| بر درت از بس که جن و انس و ملک هست | جان شیاطین ز ازدحام برآمد | |
| گوئی کانبوه حافظان مناسک | گرد در مسجد الحرام برآمد | |
| از حرمت هر کبوتری که بپرید | نامهی او عنبرین ختام برآمد | |
| سهم تو در زین کشید پشت زمین را | گر چه ز من بود قعده رام برآمد | |
| بحر محیط از زمین بزاد و عجب نیست | کان خوی ازین مرکب جمام برآمد | |
| زایجهی طالعت مطالعه کردم | سلطنت از موضع السهام برآمد | |
| آرزوی حضرت تو دارم اگر چه | صبح من از غم به رنگ شام برآمد | |
| در ره خدمت درست عهدم لیکن | نام من از نامهی سقام برآمد | |
| هست نیازم ز جان و آن دگر کس | از زر و سیم جهان حطام برآمد | |
| گوهر جان وام کردم از پی تحفه | تحفه بزرگ است از آن به وام برآمد | |
| پیش چنین تحفه کو تمیمهی عقل است | واحزن از جان بوتمام برآمد | |
| گوهر سحر حلال من شکند آنک | گوهرش از نطفهی حرام برآمد | |
| دزد بیان من است هر که در این عهد | بر سمت شاعریش نام برآمد | |
| نیم شبت چون صف خواص دعا گفت | هر نفسی آمینی از عوام برآمد | |
| باد جهانت به کام کز ظفر تو | کامهی صد جان مستهام برآمد | |
| ملک جهان ران که بر صحیفهی ایام | مدت عمرت هزار عام برآمد |