خاقانی (قصاید)/دل صید زلف اوست به خون در نکوتر است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (دل صید زلف اوست به خون در نکوتر است) از خاقانی |
' |
| دل صید زلف اوست به خون در نکوتر است | وان صید کان اوست نگونسر نکوتر است | |
| برد آب سنگ من، من از آن سنگ دربرم | عاشق چو آب و سنگ ببر در نکوتر است | |
| رنجور سینهام لب و زلفش دوای من | کاین درد را بنفشه به شکر نکوتر است | |
| در چشمش آب نی و رخ از شرم خوی زده | بادم خشک خوش تر و گل، تر نکوتر است | |
| خوی بدش که بازستاند مرا ز من | آن خوی بد ز هرچه نکوتر نکوتر است | |
| در تختهنرد عشق فتادم به دست خوش | مهره به دست و خانه به ششدر نکوتر است | |
| امسال نوبر دل خاقانی است عشق | خوش میوهای است عشق و به نوبر نکوتر است | |
| خاقانیا زر و زر ازین شعر و شعر چند | شعر ارچه کیمیاست ازو زر نکوتر است | |
| طبعت که کیمیای زر روزگار از اوست | بر صدر روزگار ثناگر نکوتر است | |
| دستور اعظم افسر دارندگان ملک | کز ظل عرش بر سرش افسر نکوتر است | |
| مختار دین نظام ممالک که رای او | از آسمان قویتر و ز اختر نکوتر است | |
| راز عقول و مشکل ارواح کشف اوست | اسرار علم مطلقش از بر نکوتر است | |
| هست آفتاب دولت سلجوقیان به عدل | اکسیر گنج ملک به گوهر نکوتر است | |
| در عهد این خلف دل اسلافش از شرف | بر قبهی مسیح مجاور نکوتر است | |
| مختار، گوهر آمد و اسلافش آفتاب | از آفتاب، زادن گوهر نکوتر است | |
| بر افسر ملوک نشاندش سپهر از آنک | فرزند آفتاب بر افسر نکوتر است | |
| در خطبهی کرم لقبش صدر عالم است | بر مهر ملک صدر مظفر نکوتر است | |
| سنگی است حلم او که نگردد ز سیل خشم | آن سنگ در ترازوی محشر نکوتر است | |
| محضر کنم که او ظفر دین مصطفاست | عدلش پی گواهی محضر نکوتر است | |
| دین چیست عدل پس تو در عدل کوب از آنک | عدل از پی نجات تو رهبر نکوتر است | |
| عدل است و بس کلید در هشتم بهشت | کز عدل بر گشادن این در نکوتر است | |
| عدل است و دین دوگانه ز یک مادر آمده | فهرست ملک ازین دو برادر نکوتر است | |
| هرجا که عدل سایه کند رخت دین بنه | کاین سایبان ز طوبی اخضر نکوتر است | |
| هرجا که عدل خیمه زند کوس دین بزن | کاین نوبتی ز چرخ مدور نکوتر است | |
| هر که از تف سموم بیابان ظلم جست | عدلش سقای برکهی کوثر نکوتر است | |
| سر سامی است عالم و عدل است نضج او | نضج از دوای عافیت آور نکوتر است | |
| تاریخ کیقباد نخواندی که در سیر | عدلش ز فضل عاطفه گستر نکوتر است | |
| احکام کسروی نشنیدی که در سمر | عدلش ز عقل مملکه پرور نکوتر است | |
| افسانه شد حدیث فریدون و بیوراسب | زآن هر دوان کدام به مخبر نکوتر است | |
| این داد کرد و آن ستم آورد عاقبت | هم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است | |
| امروز عدل بر در مختار دان و بس | ایدر طلب که این طلب ایدر نکوتر است | |
| کسری و جعفری است که یک قطره همتش | از هفت بحر کسری و جعفر نکوتر است | |
| از خواجهی زمین و درت هفتم آسمان | در سایهی تو چارم کشور نکوتر است | |
| از خواجگی چه فخر تو را کز کمال قدر | هر حاجبت ز خواجهی سنجر نکوتر است | |
| شهباز ملکی و ز پی نامه بردنت | سیمرغ در محل کبوتر نکوتر است | |
| آذین باغ دولت و هارون درگهت | از قصر قیصریه و قیصر نکوتر است | |
| ای حیدر زمانه به کلک چو ذوالفقار | نام فلک به صدر تو قنبر نکوتر است | |
| خاقانیی که نایب حسان مصطفی است | مداح بارگاه تو حیدر نکوتر است | |
| جاندار تو رضای حق است و دعای خلق | کاین دو ز صد سریت لشکر نکوتر است | |
| در ناف عالمی دل ما جای مهر توست | جای ملک میان معسکر نکوتر است | |
| از یاد کرد نام تو کام سخنوران | چون نکهت مسیح معطر نکوتر است | |
| چون آستین مریمی و جیب عیسوی | از خلق تو زمانه معنبر نکوتر است | |
| ای صدر ملک و صاحب عالم، ثنای تو | از هر کسی نکوست ز چاکر نکوتر است | |
| تو داوری و ما همه مظلوم روزگار | مظلوم در حمایت داور نکوتر است | |
| عادل غضنفری تو و پروانهی تو من | پروانه در پناه غضنفر نکوتر است | |
| من خضر دانشم تو سکندر سیاستی | هر چند خضر پیش سکندر نکوتر است | |
| لیکن چو آب روزی خضر از مسافری است | عزم مسافران به سفر در نکوتر است | |
| دارد سر و تنم سر و پای دل و هوات | تشریف تو سلاح تن و سر نکوتر است | |
| از رنگ رنگ خلعه که فرمودهای مرا | خانهام ز کارخانهی آزر نکوتر است | |
| دستار خز و جبهی خارا نکوست لیک | تشریف وعده دادن استر نکوتر است | |
| آن بس بس غضایری از بخشش ملک | اینجا ز هر معانی در خور نکوتر است | |
| بس بس گلاب جود که دریا فشاندهای | غرقه شدم سفینه و معبر نکوتر است | |
| رهواری سفینه چه بینی که گاه غرق | بهر صلاح لنگی لنگر نکوتر است | |
| سوگند میدهم به خدایت که بس کنی | گرچه عطا چو عمر مکرر نکوتر است | |
| هرچند کن عطای موفا شگرف بود | دانند کاین ثنای موفر نکوتر است | |
| گرچه نکوست بخشش و لطف و هوا و ابر | شکر زبان لالهی احمر نکوتر است | |
| در شکر کردن از زر خورشید و سیم ماه | آن زر و سیم بر سر عبهر نکوتر است | |
| گر ابر کرد مجمر زرین ز زرد گل | احسنت مرغ از آن زر مجمر نکوتر است | |
| ساق گیاست شبه زبانی به شکر ابر | شکر گیا ز ابر مکدر نکوتر است | |
| خوش طبعم از عطات ولی زرد رخ ز شرم | حلوا بخوان خواجه مزعفر نکوتر است | |
| بیمارم از دل و دم سردم مزور است | بیمار را مگو که مزور نکوتر است | |
| بیمار دل بخورد مزور نمیرسد | کورا دوا مفرح اکبر نکوتر است | |
| گفتم به ترک این طرف و قبله ساختم | عرضی که از یقین مصور نکوتر است | |
| راهب که دست داشت ز صد نور بر جهان | شمع شبش ز چوب صنوبر نکوتر است | |
| گرچه نکوست رزق فراخ از قضا ولیک | قانع شدن به رزق مقدر نکوتر است | |
| نینی به دولت تو امیر سخن منم | عسکر کش من این نی عسگر نکوتر است | |
| من در سخن عزیز جهانم به شرق و غرب | کز شرق و غرب نام سخنور نکوتر است | |
| جانم به حشمت تو نه غم ناک، خرم است | کارم به همت تو نه بدتر نکوتر است | |
| این شعر بر بدیهه ز من یادگار دار | کز نوعروس با زر و زیور نکوتر است | |
| در غیبت آن قصیده که گفتم شگرف بود | در حضرت این قصیدهی دیگر نکوتر است | |
| هستم عطارد این دو قصیده دو پیکر است | لاف عطاردت ز دو پیکر نکوتر است | |
| جاوید عمر باش که ملک از تو یافت ساز | معمار باغ ملک معمر نکوتر است | |
| باقی بمان که تا ابد از بخشش ازل | ملک زمانه بر تو مقرر نکوتر است |