صفحههای بدون پیوندهای زبان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
این صفحات پیوندی به صفحهای به زبان دیگر نمیدارند:
نمایش در پائین تا ۵۰ نتیجه در محدودهٔ #۶٬۲۰۱ تا #۶٬۲۵۰.
- خاقانی (غزلیات)/کو صبح که بار شب کشیدم
- خاقانی (غزلیات)/کیست که در کوی تو فتنهی روی نیست
- خاقانی (غزلیات)/گر بر در وصالت امید بار بودی
- خاقانی (غزلیات)/گر به عیار کسان از همه کس کمتریم
- خاقانی (غزلیات)/گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم
- خاقانی (غزلیات)/گر زیر زلف بند او باد صبا جا یافتی
- خاقانی (غزلیات)/گر قصد جان نداری، خونم چرا خوری
- خاقانی (غزلیات)/گر مدعی نهای غم جانان به جان طلب
- خاقانی (غزلیات)/گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت
- خاقانی (غزلیات)/گرنه تو ای زود سیر تشنهی خون منی
- خاقانی (غزلیات)/گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا
- خاقانی (غزلیات)/گرچه به دست کرشمهی تو اسیرم
- خاقانی (غزلیات)/گرچه جانی از نظر پنهان مشو
- خاقانی (غزلیات)/گفتم آه آتشین بس کن، نه من خاک توام
- خاقانی (غزلیات)/گفتم به ری مراد دل آسان برآورم
- خاقانی (غزلیات)/گلی از باغ وفا آمدهای
- خاقانی (غزلیات)/گویم همه دل منی و جانی
- خاقانی (غزلیات)/یا وصل تو را نشانه بایستی
- خاقانی (غزلیات)/یارب آن خال بر آن لب چه خوش است
- خاقانی (غزلیات)/یارب از عشق چه سرمستم و بیخویشتنم
- خاقانی (غزلیات)/یارب لیل مظلم قد قلت یارب ارحم
- خاقانی (غزلیات)/یک زبان داری و صد عشوهگری
- خاقانی (غزلیات)/یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیدهام
- خاقانی (غزلیات)/یکی بخرام در بستان که تا سرو روان بینی
- خاقانی (قصاید)
- خاقانی (قصاید)/آمد بهار و بخت که عشرت فزا شود
- خاقانی (قصاید)/آمد دواسبه عید و خزان شد علم برش
- خاقانی (قصاید)/آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد
- خاقانی (قصاید)/آن مه نو بین که آفتاب برآورد
- خاقانی (قصاید)/آن پیر ما که صبح لقائی است خضر نام
- خاقانی (قصاید)/آوازهی رحیل شنیدم به صبحگاه
- خاقانی (قصاید)/از آن قبل که سر عالم بقا دارم
- خاقانی (قصاید)/از سر زلف تو بوئی سر به مهر آمد به ما
- خاقانی (قصاید)/از همه عالم شدهام بر کران
- خاقانی (قصاید)/از همه عالم کران خواهم گزید
- خاقانی (قصاید)/الامان ای دل که وحشت زحمت آورد الامان
- خاقانی (قصاید)/الصبوح الصبوح کامد کار
- خاقانی (قصاید)/الصبوح ای دل که جان خواهم فشاند
- خاقانی (قصاید)/الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده
- خاقانی (قصاید)/امروز مال و جاه خسان دارند
- خاقانی (قصاید)/اکنون که گشاد گل گریبان
- خاقانی (قصاید)/ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمده
- خاقانی (قصاید)/ای با دل سوداییان عشق تو در کار آمده
- خاقانی (قصاید)/ای باغ جان که به ز لبت نوبری ندارم
- خاقانی (قصاید)/ای تیر باران غمت، خون دل ما ریخته
- خاقانی (قصاید)/ای در حرمت نشان کعبه
- خاقانی (قصاید)/ای در دل سودائیان، از غمزه غوغا داشته
- خاقانی (قصاید)/ای در عجم سلالهی اصل کیان شده
- خاقانی (قصاید)/ای دل به سر مویی آزاد نخواهی شد
- خاقانی (قصاید)/ای رای تو صیقل اختران را