خاقانی (قصاید)/ای لب و زلفین تو مهره و افعی بهم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (ای لب و زلفین تو مهره و افعی بهم) از خاقانی |
' |
| ای لب و زلفین تو مهره و افعی بهم | افعی تو دام دیو مهرهی تو مهر جم | |
| در ختنی روی تو حجلهی زنگی عروس | در یمنی جزع تو حجرهی هندی صنم | |
| مریم آبستن است لعل تو از بوسه باش | تا به خدایی شود عیسی تو متهم | |
| ای دو لبت نیست هست، هست مرا کرده نیست | هرچه ز جان هست بیش با لبت از نیست کم | |
| خاک توام سایهوار سایه ز من در مدزد | نار نهام برمجوش، مار نهام در مرم | |
| خود چه زیانت بود گر به قبول سگی | عمر زیان کردهای از تو شود محتشم | |
| در طلبت کار من خام شد از دست هجر | چون سگ پاسوخته دربدرم لاجرم | |
| صورت عین شین و قاف در سر یعنی که عشق | نقش الف لام میم در دل یعنی الم | |
| خون چو خاقانی ریختهی لعل توست | قصه مخوان خون او بازده از لعل هم | |
| ماهی و خون را دیت شاه دهد ز آنکه هست | عاقلهی دور ماه شاه ولی النعم | |
| ابر صواعق سنان، بحر جواهر بنان | روح ملایک سپاه، مهر کواکب حشم |