خاقانی (قصاید)/الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده) از خاقانی |
' |
| الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده | دل تنوری گشته و زو دیده طوفان آمده | |
| الوداع ای کعبه کاینک مست راوق گشته خاک | زانکه چشم از اشک میگون راوق افشان آمده | |
| الوداع ای کعبه کاینک هفتهای در خدمتت | عیش خوابی بوده و تعبیرش احزان | |
| الوداع ای کعبه کاینک کالبد با حال بد | رفته از پیش تو و جان وقت هجران آمده | |
| الوداع ای کعبه کاینک درد هجرت جانگزاست | شمهای خاک مدینه حرز و درمان آمده | |
| الوداع ای کعبه کاینک روز وصلت صبحوار | دیر سر برکرده و بس زود پایان آمده | |
| مکه میخواهی و کعبهها مدینه پیش توست | مکهی تمکین و در وی کعبهی جان آمده | |
| مصطفی کعبه است و مهر کتف او سنگ سیاه | هرکس از بهر کف او زمزم افشان آمده | |
| گرد چار ارکان او بین هفت طوق و شش جهت | چار ارکانش ز یاران چار اقران آمده | |
| حبذا خاک مدینه، حبذا عین النبی | هر دو اصل چار جوی و هشت بستان آمده | |
| در مدینه مصطفی دین مشخص دان و بس | زانکه از دین در مدینه اصل و بنیان آمده | |
| گر بخوانی ورنویسی هم به اسم و هم به ذات | در مدینه نقش دین بینی به برهان آمده | |
| پیش بزم مصطفی بین دعوت کروبیان | عود سوزان آفتاب و عود کیوان آمده | |
| پیش صدر مصطفی بین هم بلال و هم صهیب | این چو عود آن چون شکر در عود سوزان آمده | |
| مصطفی دم بسته و خلوت نشسته بهر آنک | بلبل و نحل است و گیتی را زمستان آمده | |
| باش تا باغ قیامت را بهار آید که باز | نحل و بلبل بینی اندر لحن و دستان آمده | |
| کاف و نون بوده سترون از هزاران سال باز | زاده فرزندی که شاهنشاه کیهان آمده | |
| آسمان در دور هفتم بعد سال ششهزار | زاده خورشیدی که تختش تاج سعدان آمده | |
| گشته داود نبی زراد لشکرگاه او | باز صاحب جیش آن لشکر سلیمان آمده | |
| داغ بر رخ زاده بهر بندگی مصطفی | هر نو آمد کز مشیمه چار ارکان آمده | |
| وین عجوز خشک پستان بهر بیشی امتش | مادر یحیی است گویی تازه زهدان آمده | |
| بنده خاقانی به صدر مصطفی آورده روی | کرده ایمان تازه وز رفته پشیمان آمده | |
| چون بیابان سوخته رویش ز اشک شور گرم | چون به تابستان نمکزار بیابان آمده | |
| آسمانوار از خجالت سرفکنده بر زمین | آفتاب آسا به روی خاک غلطان آمده | |
| گر مسلمان بود عبدالله بن سرح از نخست | باز کافر گشته و در راه کفران آمده | |
| بود کعببن زهیر از ابتدا کافر صفت | پس مسلمان گشته و هم جنس حسان آمده | |
| گر توام عبد الله بن سرح خواتنی باک نیست | من به دل کعبم مسلمانتر ز سلمان آمده | |
| نام من چون سرخ زنبوران چرا کافر نهی | نفس من چون شاه زنبوران مسلمان آمده | |
| خلق باری کیست کامرزد گناه بندگان | بنده را توقیع آمرزش ز یزدان آمده | |
| گر همه زهر است خلق، از زهر خلق اندیشه نیست | هر که را تریاق فاروقش ز فرقان آمده | |
| من شکسته خاطر از شروانیان وز لفظ من | خاک شروان مومیایی بخش ایران آمده | |
| گرچه شروان نیست چون غزنین منم غزنین فضل | از چو من غزنین نگر عزنین به شروان آمده | |
| من به بغداد و همه آفاق خاقانی طلب | نام خاقانی طراز فخر خاقان آمده | |
| از نشاط آستین بوس امیر الممنین | سعد اکبر بین مرا گوی گریبان آمده | |
| مهدی آخر زمان المستضنی بالله که هست | خاک درگاهش بهشت عدن عدنان آمده | |
| آفتاب گوهر عباس امام الحق که هست | ابر انعامش زوال قحط قحطان آمده | |
| هم خلیفه است از محمد هم ز حق چون آدمش | سر «انی جاعل فیالارض» درشان آمده |