خاقانی (قصاید)/از همه عالم شدهام بر کران
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (از همه عالم شدهام بر کران) از خاقانی |
' |
| از همه عالم شدهام بر کران | بسته به سودای تو جان بر میان | |
| جان نه و چون سایه به تو زندهام | با تو و صد ساله ره اندر میان | |
| از تب هجران تو ناخن کبود | پیش تو انگشت زنان کالامان | |
| آن نه ز گریه است که چشمم به قصد | هست گهر ریز به سوی دهان | |
| لیک زبانم چو حدیثت کند | دیده نثار آرد بهر زبان | |
| وصل تو بیهجر توان دید؟ نی | گوشت جدا کی شود از استخوان | |
| چون کنم افغان که ز تف جگر | سوخته شد در دهن من فغان | |
| در بصرم سفته شده است آفتاب | ز آنکه مرا دیده شد الماس دان | |
| دود دلم گر به فلک برشود | هفت فلک هشت شود در زمان | |
| بیعگه غم دل خاقانی است | زان کشد اندوه در او کاروان | |
| وین رمقی کز رقمش مانده است | از ظل خورشید سپهر آستان | |
| مشتری عصمت و خورشید دین | صدر ازل قدر ابد قهرمان | |
| نایب سلطان هدی، احمشاد | کوست در اقلیم کرم کامران |