صفحههای بدون پیوندهای زبان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
این صفحات پیوندی به صفحهای به زبان دیگر نمیدارند:
نمایش در پائین تا ۵۰ نتیجه در محدودهٔ #۶٬۳۵۱ تا #۶٬۴۰۰.
- خاقانی (قصاید)/شاه را تاج ثنا دادم نخواهم بازخواست
- خاقانی (قصاید)/شاهد سرمست من صبح درآمد ز خواب
- خاقانی (قصاید)/شب روان در صبح صادق کعبهی جان دیدهاند
- خاقانی (قصاید)/شب روان چو رخ صبح آینه سیما بینند
- خاقانی (قصاید)/شه اختران زان زر افشان نماید
- خاقانی (قصاید)/شهری به فتنه شد که فلانی از آن ماست
- خاقانی (قصاید)/صبح است کمانکش اختران را
- خاقانی (قصاید)/صبح تا آستین برافشانده است
- خاقانی (قصاید)/صبح حمایل فلکت آهیخت خنجرش
- خاقانی (قصاید)/صبح خیزان بین به صدر کعبه مهمان آمده
- خاقانی (قصاید)/صبح خیزان بین قیامت در جهان انگیخته
- خاقانی (قصاید)/صبح خیزان کاستین بر آسمان افشاندهاند
- خاقانی (قصاید)/صبح خیزان کز دو عالم خلوتی برساختند
- خاقانی (قصاید)/صبح دمان دوش خضر بر درم آمد به تاب
- خاقانی (قصاید)/صبح ز مشرق چو کرد بیرق روز آشکار
- خاقانی (قصاید)/صبح هزار عید وجود است جوهرش
- خاقانی (قصاید)/صبح وارم کفتابی در نهان آوردهام
- خاقانی (قصاید)/صبح چو کام قنینه خنده برآورد
- خاقانی (قصاید)/صبح چون زلف شب براندازد
- خاقانی (قصاید)/صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید
- خاقانی (قصاید)/صبحدم آب خضر نوش از لب جام گوهری
- خاقانی (قصاید)/صبحدم چون کله بندد آه دود آسای من
- خاقانی (قصاید)/صحن ارم ندیدی در باغ شاه بنگر
- خاقانی (قصاید)/صدری که قدر کان شکند گوهر سخاش
- خاقانی (قصاید)/صفتی است حسن او را که به وهم در نیاید
- خاقانی (قصاید)/صورت نمیبندد مرا کان شوخ پیمان نشکند
- خاقانی (قصاید)/ضماندار سلامت شد دل من
- خاقانی (قصاید)/طبع کافی که عسکر هنر است
- خاقانی (قصاید)/طره مفشان کز هلالت عید جان برساختند
- خاقانی (قصاید)/طفلی هنوز بستهی گهوارهی فنا
- خاقانی (قصاید)/طفلی و طفیل توست آدم
- خاقانی (قصاید)/عارضهی تازه بین که رخ به من آورد
- خاقانی (قصاید)/عافیت را نشان نمییابم
- خاقانی (قصاید)/عالم جان خاص توست نوبه فرو کوب هین
- خاقانی (قصاید)/عروس عافیت آنگه قبول کرد مرا
- خاقانی (قصاید)/عشق بهین گوهری است، گوهر دل کان او
- خاقانی (قصاید)/عشق بیفشرد پا بر نمط کبریا
- خاقانی (قصاید)/عهد عشق نیکوان بدرود باد
- خاقانی (قصاید)/عید است و پیش از صبحدم مژده به خمار آمده
- خاقانی (قصاید)/عیدی است فتنهزا ز هلال معنبرش
- خاقانی (قصاید)/غارت دل میکنی شرط وفا نیست این
- خاقانی (قصاید)/غصه بر هر دلی که کار کند
- خاقانی (قصاید)/غصه بندد نفس افغان چکنم؟
- خاقانی (قصاید)/فلک کژروتر است از خط ترسا
- خاقانی (قصاید)/قحط وفاست در بنهی آخر الزمان
- خاقانی (قصاید)/قلم بخت من شکسته سر است
- خاقانی (قصاید)/لشکر غم ران گشاد و آمد دوران او
- خاقانی (قصاید)/لطف ملک العرش به من سایه برافکند
- خاقانی (قصاید)/ما را دلی است زله خور خوان صبحگاه
- خاقانی (قصاید)/ما فتنه بر توایم و تو فتنه بر آینه