خاقانی (قصاید)/عروس عافیت آنگه قبول کرد مرا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (عروس عافیت آنگه قبول کرد مرا) از خاقانی |
' |
| عروس عافیت آنگه قبول کرد مرا | که عمر بیشبها دادمش به شیربها | |
| چو کشت عافیتم خوشه در گلو آورد | چو خوشه باز بریدم گلوی کام و هوا | |
| خروس کنگرهی عقل پر بکوفت چو دید | که در شب امل من سپیده شد پیدا | |
| چو ماه سی شبه ناچیز شد خیال غرور | چو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا | |
| مسیح وار پی راستی گرفت آن دل | که باژ گونه روی بود چون خط ترسا | |
| ز مرغزار سلامت در مراست خبر | که هم مسیح خبر دارد از مزاج گیا | |
| مرا طبیب دل اندرز گونهای کرده است | کز این سواد بترس از حوادث سودا | |
| به تلخ و ترش رضا ده به خوان گیتی بر | که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا | |
| اسیر طبع مخالف مدار جان و خرد | زبون چارزبانی مکن دو حور لقا | |
| که پوست پارهای آمد هلاک دولت آن | که مغز بیگنهان را دهد به اژدها | |
| مرا شهنشه وحدت ز داغ گاه خرد | به شیب و مقرعه دعوت همی کند که بیا | |
| از این سراچهی آوا و رنگ دل بگسل | به ارغوان ده رنگ و به ارغنون آوا | |
| در این رصد گه خاکی چه خاک میبیزی | نه کودکی نه مقامر ز خاک چیست تو را؟ | |
| به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت | ز بام کعبه ند زدند مکیان دیبا | |
| به بوی نفس مکن جان که بهر گردن خوک | کسی نبرد زنجیر مسجد الاقصا | |
| ببین که کوکبهی عمر خضر وار گذشت | تو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا | |
| پریر نوبت حج بود و مهد خواجه هنوز | از آن سوی عرفات است چشم بر فردا | |
| به چاه جاه چه افتی و عمر در نقصان | به قصد فصد چه کوشی و ماه در جوزا | |
| برفت روز و تو چون طفل خرمی آری | نشاط طفل نماز دگر بود عذرا | |
| چو عمر دادی دنیا بده که خوش نبود | به صد خزینه تبذل به دانگی استقصا | |
| دو رنگی شب و روز سپهر بوقلمون | پرند عمر تو را میبرند رنگ و بها | |
| دو چشمهاند یکی قیر و دیگری سیماب | شب بنفشه وش و روز یاسمین سیما | |
| تو غرق چشمهی سیماب و قیر و پنداری | که گرد چشمهی حیوان و کوثری به چرا | |
| جهان به چشمی ماند در او سیاه و سپید | سپید ناخنه دار تو سیاه نابینا | |
| ببر طناب هوس پیش از آنکه ایامت | چهار میخ کند زیر خیمهی خضرا | |
| به صور نیم شبی درفکن رواق فلک | به ناوک سحری بر شکن مصاف فضا | |
| جهان به بوالعجبی تا کیت نماید لعب | به هفت مهرهی زرین و حقهی مینا | |
| تو را به مهره و حقه فریفتند ایراک | چو حقه بیدل و مغزی چو مهره بی سر و پا | |
| فریب گنبد نیلوفری مخور که کنون | اجل چو گنبد گل برشکافدت عمدا | |
| ز خشک سال حوادث امید امن مدار | که در تموز ندارد دلیل برف هوا | |
| چه جای راحت و امن است و دهر پر نکبت | چه روز باشه و صید است دست پر نکبا | |
| مگو که دهر کجا خون خورد که نیست دهانش | ببین به پشه که زوبین زن است و نیست کیا | |
| مساز عیش که نامردم است طبع جهان | مخور کرفس که پر کژدم است بوم و سرا | |
| ز روزگار وفا هم به روزگار آید | که حصرم از پس شش ماه میشود صهبا | |
| چه خوش بوی که درون وحشت است و بیرون غم | کجا روی که ز پیش آتش است و پس دریا | |
| خوشی طلب کنی از دهر، ساده دل مردا | که از زکات ستانان زکات خواست عطا | |
| سلاح کار خود اینجا ز بی زبانی ساز | که بی زبان دفع زبانیه است آنجا | |
| چو خوشه چند شوی صد زبان نمیخواهی | که یک زبان چون ترازو بوی به روز جزا | |
| در این مقام کسی کو چو مار شد دو زبان | چو ماهی است بریده زبان در آن ماوا | |
| خرد خطیب دل است و دماغ منبر او | زبان به صورت تیغ و دهان نیام آسا | |
| درون کام نهان کن زبان که تیغ خطیب | برای نام بود در برش نه بهر وغا | |
| زبان به مهر کن و جز بگاه لا مگشای | که در ولایت قالوابلی رسی از لا | |
| دو اسبه بر اثر لا بران بدان شرطی | که رخت نفکنی الا به منزل الا | |
| مگر معاملهی لا اله الا الله | درم خرید رسول اللهت کند به بها | |
| زبان ثناگر درگاه مصطفی خوشتر | که بارگیر سلیمان نکوتر است صبا | |
| ثنای او به دل ما فرو نیاید از آنک | عروس سخت شگرف است و حجله نا زیبا | |
| سپید روی ازل مصطفی است کز شرفش | سیاه گشت به پیرانه سر، سر دنیا | |
| فلک به دایگی دین او در این مرکز | زنی است بر سر گهوارهای بمانده دوتا | |
| دمش خزینهگشای مجاهز ارواج | دلش خلیفهی کتاب علم الاسما | |
| به پیش کاتب وحیش دوات دار، خرد | به فرق حاجب بارش نثار بار خدا | |
| هزار فصل ربیعش جنیبه دار جمال | هزار فضل ربیعش خریطه دار سخا | |
| زبان در آن دهن پاک گوئیا که مگر | میان چشمهی خضر است ماهیی گویا | |
| دو شاخ گیسوی او چون چهار بیخ حیات | به هر کجا که اثر کرد اخرج المرعی | |
| نه باد گیسوی او ز آتش بهار کم است | که آب و گل را آبستنی دهد ز نما | |
| عروس دهر و سرور جهان نخواست از آنک | نداشت از غم امت به این و آن پروا | |
| از این حریف گلو بر حذر گزید حذر | وز این ابای گلوگیر ابا نمود ابا | |
| چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند | نداشت ساعد دین یاره داشتن یارا | |
| الهی از دل خاقانی آگهی که در او | خزینه خانهی عشق است در به مهر رضا | |
| از آن شراب که نامش مفرح کرم است | به رحمت این جگر گرم را بساز دوا | |
| ز هرچه زیب جهان است و هرکه ز اهل جهان | مرا چو صفر تهی دار و چون الف تنها | |
| قنوت من به نماز و نیاز در این است | که عافنا و قنا شر ما قضیت لنا | |
| مرا به منزل الا الذین فرود آور | فرو گشای ز من طمطراق الشعرا | |
| یقین من تو شناسی ز شک مختصران | که علم توست شناسای ربنا ارنا | |
| مرا ز آفت مشتی زیاد باز رهان | که بر زنای زن زید گشتهاند گوا | |
| خلاص ده سخنم را ز غارت گرهی | که مولعاند به نقش ریا و قلب ریا | |
| به روز حشر که آواز لاتخف شنوند | به گوش خاطر ایشان رسان که لابشری | |
| چو کاسه باز گشاده دهان ز جوع الکلب | چو کوزه پیش نهاده شکم ز استسقا | |
| اگر خسیسی بر من گران سر است رواست | که او زمین کثیف است و من سمای سنا | |
| گر او نشسته و من ایستادهام شاید | نشسته باد زمین و ستاده باد سما | |
| ور او به راحت و من در مشقتم چه عجب | که هم زمین بود آسوده و آسمان دروا | |
| سخن به است که ماند ز مادر فکرت | که یادگار هم اسما نکوتر از اسما |