دیوان بیدل شیرازی/نار پنهان

از مشروطه
پرش به ناوبری پرش به جستجو
گوژ پشت نار پنهان
از بیدل شیرازی
وصف او
دیوان بیدل شیرازی


سر زلف پریشانت چنان دارد پریشانم که چون می بینمت در ره سر از پا فرق نتوانم
به دستم نیست جز جانی و از بس بی بها باشد همی شرم آیدم جانا که در پای تو افشانم
ز دور آسمان خیزد شرار از سینه ام ساقی بده جامی از آن آبم بود کین شعله بنشانم
نه دست آنکه بستیزم نه پای آنکه بگریزم به کوی دوست سرگردان به کار خویش حیرانم
شکسته بال و پر مرغم که صیادم رها کرده نه در کنج قفس نه آشیانی در گلستانم
صفیر طایر عرشم به گوش دل رسد لیکن ندارم بال پروازی که حبس است در قفس جانم
حجاب دوستی مهرم نهاده بر زبان ور نه حدیث دوست میفهمم زبان عشق میدانم
سر خون ریختن دارد هراسان خلق و من خرم که مردم در غم جانند و من در فکر جانانم
هزار سال ار بپوشندم ندارم چاره ای اکنون که بر خلق آشکارا شد بت و این نار پنهانم
نه در مسجد دهندم ره نه در دیر مغان بیدل ندانم چیست آئینم نه کافر نه مسلمانم

***