همه شب به کویت آیم به بهانهی گدایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ما بدان قامت و بالا نگرانيم هنوز | همه شب به کویت آیم به بهانهی گدایی از ادیب نیشابوری |
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشهی ما |
| همه شب به کویت آیم به بهانهی گدایی | که مگر شبی ز رحمت به رخم دری گشایی | |
| به خدا اگر توانم روم از درت به جایی | که مرا ز بند زلفت نبود سر رهایی | |
| همه تن به جمله چشمم که مگر ز در درآیی | همه جان به جمله گوشم که مگر لبی گشایی | |
| بنشین پیاله گیر و بیا و بوسهای ده | دم خویش نگهدار و مزن دم از جدایی | |
| به کدام کیش و آیین به کدام مذهب و دین | ببری قرار دل را به سراغ دل نیایی | |
| مده ای فقیه پندم که به پند تو بخندم | من و ترک پارسی گو و تو راه پارسایی | |
| تو اگر خدای جویی ز نگارخانهی دل | بزدای رنگ مایی و بشوی رنگ مایی | |
| ز بلای خودستایی مگرت خدا رهاند | مگرت خدا رهاند ز بلای خودستایی | |
| به عبث بر طبیبان چه بنالی از حبیبان | تب عاشقان بی دل نبود دلا شفایی | |
| به طواف خانه رفتن چه اثر چه سود دارد | چه زمین کدام خانه که تواش نه کدخدایی | |
| اگرت وصال باید گذر از خیال باید | همه وجد و حال باید ز گزاف و خیره رایی | |
| بگشای چشم بینا که به نصرت الهی | بجهی به بام الّا ز گراف و خیره رایی | |
| فعلات فاعلاتن فعلاتن فاعلاتن | امل ادیب کامل بود آیت خدایی |