دیوان بیدل شیرازی/نفس
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| نامهٔ نامی | نفس از بیدل شیرازی |
روز الست |
| دیوان بیدل شیرازی |
| نظری که در تو دارم ز سر هوس نباشد | چه کسی که از نکوئی چو تو هیچکس نباشد | |
| من و وصل روی ماهت چه خیال بود هیهات | که تو شاهی و گدا را به تو دسترس نباشد | |
| نبرم امید لیکن ز تو تا مرا سری هست | که به پای گل نشاید که ز خار و خس نباشد | |
| در هیچ سلطان نبود که نیست درویش | نشنیده کس عسل را که بر او مگس نباشد | |
| چه رهست اینکه در وی اثری ز کاروان نیست | شتران کاروانان همه بی جرس نباشد | |
| شب قدر نیست آن ره که جمال دوست پنهان | ره طور نبود آن ره که درو قبس نباشد | |
| نفسی بمانبیدل دم رفتنت ببیند | که ز عمر حاصل خویش به جز آن نفس نباشد |
***