مثنوی معنوی/مثل 3

از مشروطه
نسخهٔ تاریخ ‏۲۷ ژوئن ۲۰۰۸، ساعت ۱۹:۵۸ توسط PedramBot (گفتگو | مشارکت‌ها) (ورود خودکار مقاله)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخه جدیدتر← (تفاوت)
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر ششم مثنوی (مثل)
از مولوی
'


آن‌چنان که کاروانی می‌رسید در دهی آمد دری را باز دید آن یکی گفت اندرین برد العجوز تا بیندازیم اینجا چند روز بانگ آمد نه بینداز از برون وانگهانی اندر آ تو اندرون هم برون افکن هر آنچ افکندنیست در میا با آن کای ن مجلس سنیست بد هلال استاددل جان‌روشنی سایس و بنده‌ی امیری ممنی سایسی کردی در آخر آن غلام لیک سلطان سلاطین بنده نام آن امیر از حال بنده بی‌خبر که نبودش جز بلیسانه نظر آب و گل می‌دید و در وی گنج نه پنج و شش می‌دید و اصل پنج نه رنگ طین پیدا و نور دین نهان هر پیمبر این چنین بد در جهان آن مناره دید و در وی مرغ نی بر مناره شاه‌بازی پر فنی وان دوم می‌دید مرغی پرزنی لیک موی اندر دهان مرغ نی وانک او ینظر به نور الله بود هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود گفت آخر چشم سوی موی نه تا نبینی مو بنگشاید گره آن یکی گل دید نقشین دو وحل وآن دگر گل دید پر علم و عمل تن مناره علم و طاعت هم‌چو مرغ خواه سیصد مرغ‌گیر و یا دو مرغ مرد اوسط مرغ‌بینست او و بس غیر مرغی می‌نبیند پیش و پس موی آن نور نیست پنهان آن مرغ هیچ عاریت نباشد کار او علم او از جان او جوشد مدام پیش او نه مستعار آمد نه وام