پروین اعتصامی (مثنویات و تمثیلات و مقطعات)/کودکی کوزهای شکست و گریست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | پروین اعتصامی (مثنویات و تمثیلات و مقطعات) (کودکی کوزهای شکست و گریست) از پروین اعتصامی |
' |
| کودکی کوزهای شکست و گریست | که مرا پای خانه رفتن نیست | |
| چه کنم، اوستاد اگر پرسد | کوزهی آب ازوست، از من نیست | |
| زین شکسته شدن، دلم بشکست | کار ایام، جز شکستن نیست | |
| چه کنم، گر طلب کند تاوان | خجلت و شرم، کم ز مردن نیست | |
| گر نکوهش کند که کوزه چه شد | سخنیم از برای گفتن نیست | |
| کاشکی دود آه میدیدم | حیف، دل را شکاف و روزن نیست | |
| چیزها دیده و نخواستهام | دل من هم دل است، آهن نیست | |
| روی مادر ندیدهام هرگز | چشم طفل یتیم، روشن نیست | |
| کودکان گریه میکنند و مرا | فرصتی بهر گریه کردن نیست | |
| دامن مادران خوش است، چه شد | که سر من بهیچ دامن نیست | |
| خواندم از شوق، هر که را مادر | گفت با من، که مادر من نیست | |
| از چه، یکدوست بهر من نگذاشت | گر که با من، زمانه دشمن نیست | |
| دیشب از من، خجسته روی بتافت | کاز چه معنیت، دیبه بر تن نیست | |
| من که دیبا نداشتم همه عمر | دیدن، ای دوست، چو شنیدن نیست | |
| طوق خورشید، گر زمرد بود | لعل من هم، به هیچ معدن نیست | |
| لعل من چیست، عقدههای دلم | عقد خونین، بهیچ مخزن نیست | |
| اشک من، گوهر بناگوشم | اگر گوهری به گردن نیست | |
| کودکان را کلیج هست و مرا | نان خشک از برای خوردن نیست | |
| جامهام را به نیم جو نخرند | این چنین جامه، جای ارزن نیست | |
| ترسم آنگه دهند پیرهنم | که نشانی و نامی از تن نیست | |
| کودکی گفت: مسکن تو کجاست | گفتم: آنجا که هیچ مسکن نیست | |
| رقعه، دانم زدن به جامهی خویش | چه کنم، نخ کم است و سوزن نیست | |
| خوشهای چند میتوانم چید | چه توان کرد، وقت خرمن نیست | |
| درسهایم نخوانده ماند تمام | چه کنم، در چراغ روغن نیست | |
| همه گویند پیش ما منشین | هیچ جا، بهر من نشیمن نیست | |
| بر پلاسم نشاندهاند از آن | که مرا جامه، خز ادکن نیست | |
| نزد استاد فرش رفتم و گفت | در تو فرسوده، فهم این فن نیست | |
| همگنانم قفا زنند همی | که ترا جز زبان الکن نیست | |
| من نرفتم بباغ با طفلان | بهر پژمردگان، شکفتن نیست | |
| گل اگر بود، مادر من بود | چونکه او نیست، گل بگلشن نیست | |
| گل من، خارهای پای من است | گر گل و یاسمین و سوسن نیست | |
| اوستادم نهاد لوح بسر | که چو تو، هیچ طفل کودن نیست | |
| من که هر خط نوشتم و خواندم | بخت با خواندن و نوشتن نیست | |
| پشت سر اوفتادهی فلکم | نقص حطی و جرم کلمن نیست | |
| مزد بهمن همی ز من خواهند | آخر این آذر است، بهمن نیست | |
| چرخ، هر سنگ داشت بر من زد | دیگرش سنگ در فلاخن نیست | |
| چه کنم، خانهی زمانه خراب | که دلی از جفاش ایمن نیست |