پروین اعتصامی (مثنویات و تمثیلات و مقطعات)/کاهلی در گوشهای افتاد سست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | پروین اعتصامی (مثنویات و تمثیلات و مقطعات) (کاهلی در گوشهای افتاد سست) از پروین اعتصامی |
' |
| کاهلی در گوشهای افتاد سست | خسته و رنجور، اما تندرست | |
| عنکبوتی دید بر در، گرم کار | گوشه گیر از سرد و گرم روزگار | |
| دوک همت را بکار انداخته | جز ره سعی و عمل نشناخته | |
| پشت در افتاده، اما پیش بین | از برای صید، دائم در کمین | |
| رشتهها رشتی ز مو باریکتر | زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر | |
| پرده میویخت پیدا و نهان | ریسمان میتافت از آب دهان | |
| درسها میداد بی نطق و کلام | فکرها میپخت با نخهای خام | |
| کاردانان، کار زینسان میکنند | تا که گوئی هست، چوگان میزنند | |
| گه تبه کردی، گهی آراستی | گه درافتادی، گهی برخاستی | |
| کار آماده ولی افزار نه | دائره صد جا ولی پرگار نه | |
| زاویه بی حد، مثلث بی شمار | این مهندس را که بود آموزگار | |
| کار کرده، صاحب کاری شده | اندر آن معموره معماری شده | |
| اینچنین سوداگری را سودهاست | وندرین یک تار، تار و پودهاست | |
| پای کوبان در نشیب و در فراز | ساعتی جولا، زمانی بندباز | |
| پست و بی مقدار، اما سربلند | ساده و یکدل، ولی مشکل پسند | |
| اوستاد اندر حساب رسم و خط | طرح و نقشی خالی از سهو و غلط | |
| گفت کاهل کاین چه کار سرسریست | آسمان، زین کار کردنها بریست | |
| کوها کارست در این کارگاه | کس نمیبیند ترا، ای پر کاه | |
| میتنی تاری که جاروبش کنند | میکشی طرحی که معیوبش کنند | |
| هیچگه عاقل نسازد خانهای | که شود از عطسهای ویرانهای | |
| پایه میسازی ولی سست و خراب | نقش نیکو میزنی، اما بر آب | |
| رونقی میجوی گر ارزندهای | دیبهای میباف گر بافندهای | |
| کس ز خلقان تو پیراهن نکرد | وین نخ پوسیده در سوزن نکرد | |
| کس نخواهد دیدنت در پشت در | کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر | |
| بی سر و سامانی از دود و دمی | غرق در طوفانی از آه و نمی | |
| کس نخواهد دادنت پشم و کلاف | کس نخواهد گفت کشمیری بباف | |
| بس زبر دستست چرخ کینهتوز | پنبهی خود را در این آتش مسوز | |
| چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد | دزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزد | |
| خسته کردی زین تنیدن پا و دست | رو بخواب امروز، فردا نیز هست | |
| تا نخوردی پشت پائی از جهان | خویش را زین گوشه گیری وارهان | |
| گفت آگه نیستی ز اسرار من | چند خندی بر در و دیوار من | |
| علم ره بنمودن از حق، پا ز ما | قدرت و یاری ازو، یارا ز ما | |
| تو بفکر خفتنی در این رباط | فارغی زین کارگاه و زین بساط | |
| در تکاپوئیم ما در راه دوست | کارفرما او و کارآگاه اوست | |
| گر چه اندر کنج عزلت ساکنم | شور و غوغائیست اندر باطنم | |
| دست من بر دستگاه محکمیست | هر نخ اندر چشم من ابریشمی است | |
| کار ما گر سهل و گر دشوار بود | کارگر میخواست، زیرا کار بود | |
| صنعت ما پردههای ما بس است | تار ما هم دیبه و هم اطلس است | |
| ما نمیبافیم از بهر فروش | ما نمیگوئیم کاین دیبا بپوش | |
| عیب ما زین پردهها پوشیده شد | پردهی پندار تو پوسیده شد | |
| گر درد این پرده، چرخ پرده در | رخت بر بندم، روم جای دگر | |
| گر سحر ویران کنند این سقف و بام | خانهی دیگر بسازم وقت شام | |
| گر ز یک کنجم براند روزگار | گوشه دیگر نمایم اختیار | |
| ما که عمری پردهداری کردهایم | در حوادث، بردباری کردهایم | |
| گاه جاروبست و گه گرد و نسیم | کهنه نتوان کرد این عهد قدیم | |
| ما نمیترسیم از تقدیر و بخت | آگهیم از عمق این گرداب سخت | |
| آنکه داد این دوک، ما را رایگان | پنبه خواهد داد بهر ریسمان | |
| هست بازاری دگر، ای خواجه تاش | کاندر آنجا میشناسند این قماش | |
| صد خریدار و هزاران گنج زر | نیست چون یک دیدهی صاحب نظر | |
| تو ندیدی پردهی دیوار را | چون ببینی پردهی اسرار را | |
| خرده میگیری همی بر عنکبوت | خود نداری هیچ جز باد بروت | |
| ما تمام از ابتدا بافندهایم | حرفت ما این بود تا زندهایم | |
| سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم | بافتیم و بافتیم و بافتیم | |
| پیشهام اینست، گر کم یا زیاد | من شدم شاگرد و ایام اوستاد | |
| کار ما اینگونه شد، کار تو چیست | بار ما خالی است، در بار تو چیست | |
| مینهم دامی، شکاری میزنم | جولهام، هر لحظه تاری میتنم | |
| خانهی من از غباری چون هباست | آن سرائی که تو میسازی کجاست | |
| خانهی من ریخت از باد هوا | خرمن تو سوخت از برق هوی | |
| من بری گشتم ز آرام و فراغ | تو فکندی باد نخوت در دماغ | |
| ما زدیم این خیمهی سعی و عمل | تا بدانی قدر وقت بی بدل | |
| گر که محکم بود و گر سست این بنا | از برای ماست، نز بهر شما | |
| گر بکار خویش میپرداختی | خانهای زین آب و گل میساختی | |
| میگرفتی گر بهمت رشتهای | داشتی در دست خود سر رشتهای | |
| عارفان، از جهل رخ برتافتند | تار و پودی چند در هم بافتند | |
| دوختند این ریسمانها را بهم | از دراز و کوته و بسیار و کم | |
| رنگرز شو، تا که در خم هست رنگ | برق شد فرصت، نیمداند درنگ | |
| گر بنائی هست باید برفراشت | ای بسا امروز کان فردا نداشت | |
| نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم | گر که فردائی نباشد، چون کنیم | |
| عنکبوت، ای دوست، جولای خداست | چرخهاش میگردد، اما بی صداست |