پروین اعتصامی (قصائد)/دگر باره شد از تاراج بهمن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | پروین اعتصامی (قصائد) (دگر باره شد از تاراج بهمن) از پروین اعتصامی |
' |
| دگر باره شد از تاراج بهمن | تهی از سبزه و گل راغ و گلشن | |
| پریرویان ز طرف مرغزاران | همه یکباره بر چیدند دامن | |
| خزان کرد آنچنان آشوب بر پای | که هنگام جدل شمشیر قارن | |
| ز بس گردید هر دم تیره ابری | حجاب چهرهی خورشیدی روشن | |
| هوا مسموم شد چون نیش کژدم | جهان تاریک شد چون چاه بیژن | |
| بنفشه بر سمن بگرفت ماتم | شقایق در غم گل کرد شیون | |
| سترده شد فروغ روی نسرین | پریشان گشت چین زلف سوسن | |
| بباغ افتاد عالم سوز برقی | بیکدم باغبان را سوخت خرمن | |
| خسک در خانهی گل جست راحت | زغن در جای بلبل کرد مسکن | |
| بسختی گشت همچون سنگ خارا | بباغ آن فرش همچون خزاد کن | |
| سیه بادی چو پر آفت سمومی | گرفت اندر چمن ناگه وزیدن | |
| به بیباکی بسان مردم مست | به بدکاری بکردار هریمن | |
| شهان را تاج زر بربود از سر | بتان را پیرهن بدرید بر تن | |
| تو گوئی فتنهای بد روح فرسا | تو گوئی تیشهای بد بیخ بر کن | |
| ز پای افکند بس سرو سهی را | بیک نیرو چو دیو مردم افکن | |
| بهر سوئی، فسرده شاخ و برگی | بپرتابید چون سنگ فلاخن | |
| کسی بر خیره جز گردون گردان | نشد با دوستدار خویش دشمن | |
| به پستی کشت بس همت بلندان | چنان اسفندیار و چون تهمتن | |
| نمود آنقدر خون اندر دل کوه | که تا یاقوت شد سنگی به معدن | |
| در آغوش ز می بنهفت بسیار | سر و بازو و چشم و دست و گردن | |
| در این ناوردگاه آن به که پوشی | ز دانش مغفر و از صبر جوشن | |
| چگونه بر من و تو رام گردد | چو رام کس نگشت این چرخ توسن | |
| مرو فارغ که نبود رفتگان را | دگر باره امید بازگشتن | |
| مشو دلبستهی هستی که دوران | هر آنرا زاد، زاد از بهر کشتن | |
| بغیر از گلشن تحقیق، پروین | چه باغی از خزان بودست ایمن |