وصف او
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| آفتاب از ماه رویت در حجاب | رخ بپوشان تا برآید آفتاب |
| عارض است این یا که باشد برگ گل | وین عرق بر عارض او یا گلاب |
| کاش می آلود از خون دلم | از حنا آنرا که انگشتان خضاب |
| غنچه باشد یا دهان یا درج در | لب بود یا شهد یا لعل مذاب |
| گر چنین روئی به دوزخ آورند | عذب گردد اهل دوزخ را عذاب |
| صد قیامت قامتت بر پا کند | گر خرامی این چنین روز حساب |
| صبرم از دل رفت و خواب از دیدگان | تا بدیدم آن دو چشم نیم خواب |
| تو و روئی نور افشان همچو مهر | ما و چشمی اشک باران چون سحاب |
| می نیارم دیده بر رویت گشاد | چون دلیل بارش آمد فتح باب |
| پای دل را تاب مویش سلسله | گردن جان را سر زلفش طناب |
| از نگاهی دل ربودم خود که گفت | ناید اندر چشم شاهینی ذباب |
| تا قیامت گر بگویم وصف او | کی کنم سطری بیان از صد کتاب |
| هر خرابی را عمارت میکنند | جز دل بیدل که میخواهد خراب |