وحشی بافقی (غزلیات)/روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | وحشی بافقی (غزلیات) (روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش) از وحشی بافقی |
' |
| روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش | آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش | |
| هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند | این گره کامروز افکندهست بر ابروی خویش | |
| لازم ناکامی عشق است استغنای حسن | نیست جای شکوه گر میراندم از کوی خویش | |
| چون پسندم باز فتراک تو ، زیر پا فکن | این سری کز بار او فرسودهام زانوی خویش | |
| سود وحشی چهره بر خاک درش چندان که شد | هم خجل از راه او هم منفعل از روی خویش |