وحشی بافقی (غزلیات)/به لب بگوی که آن خندهی نهان نکند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | وحشی بافقی (غزلیات) (به لب بگوی که آن خندهی نهان نکند) از وحشی بافقی |
' |
| به لب بگوی که آن خندهی نهان نکند | مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند | |
| تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای | که آن نگه که تو کردی زمان زمان نکند | |
| تو رنجهای زمن و میل من ولی چکنم | بگو که ناز توام دست در میان نکند | |
| گرم مجال نگاهی بود زمان چکنم | حکایتی که نگه میکند زبان نکند | |
| هزار سود در این بیع هست خواهی دید | مرا بخر که خریدار من زیان نکند | |
| جفا و هر چه کند گو به من خداوند است | ولیک نسبت ما را به این و آن نکند | |
| بس است جور ز صبر آزمود وحشی را | هزار بار کسی را کس امتحان نکند |