همای دولت فخر شیرازی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| آیا نگاری که چشم دوران ندیده هرگز چو او نگاری | به شوخ و شنگی به دلفریبی به ترکتازی به جان شکاری |
| اگر چه ماهند مهان دلکش ز خیل ایشان تو آفتابی | وگر که شاهند بتان مهوش به جمع ایشان تو شهریاری |
| مرا که مشکل سپردمی دل به خط و خال بتان مهوش | چنان نمودی که گشت آسان به خاکپای تو جان سپاری |
| مگوی زاهد حدیث رضوان مده نویدم به حور و غلمان | که در دو گیتی به جز به جانان مرا نباشد سری و کاری |
| خبر ز طاعت ز دیگران جوی ره عبادت به رهروان پوی | نه با من مست که رفتم از دست کناره کردم ز هوشیاری |
| بهشت و طوبی به عاملان خوش شراب کوثر به واصلان خوش | نشاط گلشن به بلبلان خوش که ما گرفتیم از آن کناری |
| ایا نگارا بتا بهارا چگونه گیرد ره گلستان | که کس ندارد به خانه چون تو بت بهشتی گل بهاری |
| هوای بستان خوش است و دلکش شراب مستان رحیق و بی غش | ولی نبخشد نشاط یکدم ز لعل نوش تو میگساری |
| گرفت اگر سخت ز سست مهری زمانه بر ما در اول کار | ولی در آخر ز کینه بنشست به مهر برخاست نمود یاری |
| همای دولت فکنده سایه به تارک ما تبارک الله | صباحفخر از افق زند سر به پایان آید شبان تاری |
در ویکیپدیا موجود است:
M rastgar ۱ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۱۱:۴۹ (UTC)