نظامی (مخزن الاسرار)/ای ز خدا غافل و از خویشتن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | نظامی (مخزن الاسرار) (ای ز خدا غافل و از خویشتن) از نظامی |
' |
| ای ز خدا غافل و از خویشتن | در غم جان مانده و در رنج تن | |
| این من و من گو که درین قالبست | هیچ مگو جنبش او تا لبست | |
| چون خم گردون به جهان در مپیچ | آنچه نه آن تو به آن در مپیچ | |
| زور جهان بیش ز بازوی تست | سنگ وی افزون ز ترازوی تست | |
| قوت کوهی ز غباری مخواه | آتش دیگی ز شراری مخواه | |
| هر کمری کان به رضا بسته شد | از کمر خدمت تن رسته شد | |
| حرص رباخواره ز محرومیست | تاج رضا بر سر محکومیست | |
| کیسه برانند درین رهگذر | هرکه تهی کیسهتر آسودهتر | |
| محتشمی درد سری میپذیر | ورنه برو دامن افلاس گیر | |
| کوسه کم ریش دلی داشت تنگ | ریش کشان دید دو کس را به جنگ | |
| گفت رخم گرچه زبانی فشست | ایمنم از ریش کشان هم خوشست | |
| مصلت کار در آن دیدهاند | کز تو خر و بار تو ببریدهاند | |
| تا تو چو عیسی به در دل رسی | بی خر و بی بار به منزل رسی | |
| ممنی اندیشهگیری مکن | در تنکی کوش و ستبری مکن | |
| موج هلاکست سبکتر شتاب | جان ببر و بار درافکن به آب | |
| به که تهی مغز و خراب ایستی | تا چو کدو بر سر آب ایستی | |
| قدر به بیخوردی و خوابی درست | گنج بزرگی به خرابی درست | |
| مرده مردار نهای چون زغن | زاغ شو و پای به خون در مزن | |
| گر تن بیخون شدهای چون نگار | ایمنی از زحمت مردار خوار | |
| خون جگری دان بشرابی شده | آتشی از شرم به آبی شده | |
| تا قدری قوت خون بشکنی | ضربت آهن خوری ار آهنی | |
| خو مبر از خوردن بیکبارگی | خرده نگهدار بکم خوارگی | |
| شیر ز کم خوردن خود سرکشست | خیره خوری قاعده آتشست | |
| روز بیک قرصه چو خرسند گشت | روشنی چشم خردمند گشت | |
| شب که صبوحی نه به هنگام کرد | خون ز یادش سیهاندام کرد | |
| عقل ز بسیار خوری کم شود | دل چو سپر غم سپر غم شود | |
| عقل تو جانیست که جسمش توئی | جان تو گنجی که طلسمش توئی | |
| کی دهد این گنج ترا روشنی | تا تو طلسم در او نشکنی | |
| خاک به نامعتمدی گشت فاش | صحبت نامعتمدی گو مباش | |
| گر همه عمرت به غم آرد به سر | از پی تو غم نخورد غم مخور | |
| گفت به زنگی پدر این خنده چیست | بر سیهی چون تو بباید گریست | |
| گفت چو هستم ز جهان ناامید | روی سیه بهتر و دندان سفید | |
| نیست عجب خنده ز روی سیاه | کابر سیه برق ندارد نگاه | |
| چون تو نداری سر این شهر بند | برق شو و بر همه عالم بخند | |
| خنده طوطی لب شکر شکست | قهقهه پر دهن کبک بست | |
| خنده چو بیوقت گشاید گره | گریه از آن خنده بیوقت به | |
| سوختن و خنده زدن برقوار | کوتهی عمر دهد چون شرار | |
| بیطرب این خنده چون شمع چیست | بسکه بر این خنده بباید گریست | |
| تا نزنی خنده دندان نمای | لب به گه خنده به دندان بخای | |
| گریه پر مصلحت دیده نیست | خنده بسیار پسندیده نیست | |
| گر کهنی بینی و گر تازهای | بایدش از نیک و بد اندازهای | |
| خیز و غمی میخور و خوش مینشین | گاه چنان باید و گاهی چنین | |
| در دل خوش ناله دلسوز هست | با شبه شب گهر روز هست | |
| هیچ کس آبی ز هوائی نخورد | کز پس آن آب قفائی نخورد | |
| هر بنهای را جرسی دادهاند | هر شکری را مگسی دادهاند | |
| دایه دانای تو شد روزگار | نیک و بد خویش بدو واگذار | |
| گر دهدت سرکه چو شیره مجوش | خیز تو خواهد تو چه دانی خموش | |
| ثابت این راه مقیمی بود | همسفر خضر کلیمی بود | |
| ناز بزرگانت بباید کشید | تا به بزرگی بتوانی رسید | |
| یار مساعد به گه ناخوشی | دامکشی کرد نه دامنکشی |