نظامی (لیلی و مجنون)/شبگیر که چرخ لاجوردی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | نظامی (لیلی و مجنون) (شبگیر که چرخ لاجوردی) از نظامی |
' |
| شبگیر که چرخ لاجوردی | آراست کبودیی به زردی | |
| خندیدن قرص آن گل زرد | آفاق به رنگ سرخ گل کرد | |
| مجنون چو گل خزان رسیده | میگشت میان آب دیده | |
| زان آب که بر وی آتش افشاند | کشتی چو صبا به خشک میراند | |
| از گرمی آفتاب سوزان | تفسید به وقت نیم روزان | |
| چون سایه نداشت هیچ رختی | بنشست به سایه درختی | |
| در سایه آن درخت عالی | گرد آمده آبی از حوالی | |
| حوضی شده چون فلک مدور | پاکیزه و خوش چو حوض کوثر | |
| پیرامن آب سبزه رسته | هم سبزه هم آب روی شسته | |
| آن تشنه ز گرمی جگر تاب | زان آب چو سبزه گشت سیراب | |
| آسود زمانی از دویدن | وز گفتن و هیچ ناشنیدن | |
| زان مفرش همچو سبز دیبا | میدید در آن درخت زیبا | |
| بر شاخ نشسته دید زاغی | چشمی و چه چشم چون چراغی | |
| چون زلف بتان سیاه و دلبند | با دل چو جگر گرفته پیوند | |
| صالح مرغی چو ناقه خاموش | چون صالحیان شده سیهپوش | |
| بر شاخ نشسته چست و بینا | همچون شبه در میان مینا | |
| مجنون چو مسافری چنان دید | با او دل خویش هم عنان دید | |
| گفت ای سیه سپید نامه | از دست کهای سیاه جامه | |
| شبرنگ چرائی ای شب افروز | روزت ز چه شد سیه بدین روز | |
| بر آتش غم منم تو جوشی؟ | من سوگ زده سیه تو پوشی؟ | |
| گر سوخته دل نه خام رائی | چون سوختگان سیه چراغی | |
| ور سوختهوار گرم خیزی | از سوختگان چرا گریزی | |
| شاید که خطیب خطبه خوانی | پوشیده سیه لباس از آنی | |
| زنگی بچه کدام سازی | هندوی کدام ترک تازی | |
| من شاه مگر تو چتر شاهی؟ | گر چتر نهای چرا سیاهی | |
| روزی که رسی به نزد یارم | گو بی تو ز دست رفت کارم | |
| دریاب که گر تو در نیابی | ناچیز شوم در این خرابی | |
| گفتی که مترس دستگیرم | ترسم که در این هوس بمیرم | |
| روزی آیی که مرده باشم | مهر تو به خاک برده باشم | |
| بینائی دیده چون بریزد | از دادن توتیا چه خیزد | |
| چون گرگ بره ز میش بربود | فریاد شبان کجا کند سود | |
| چون سیل خراب کرد بنیاد | دیوار چه کاهگل چه پولاد | |
| چون کشته خشک ماند بیبر | خواه ابر به بار و خواه بگذر | |
| این تیر زبان گشاده گستاخ | وان زاغ پریده شاخ بر شاخ | |
| او پر سخن دراز کرده | پرنده رحیل ساز کرده | |
| چون گفت بسی فسانه با زاغ | شد زاغ و نهاد بر دلش داغ | |
| شب چون پر زاغ بر سرآورد | شبپره ز خواب سر برآورد | |
| گفتی که ستارگان چراغند | یا در پر زاغ چشم زاغند | |
| مجنون چو شب چراغ مرده | افتاده و دیده زاغ برده | |
| میریخت سرشک دیده تا روز | ماننده شمع خویشتن سوز |