نظامی (خسرو و شیرین)/شبی تاریک نور از ماه برده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | نظامی (خسرو و شیرین) (شبی تاریک نور از ماه برده) از نظامی |
' |
| شبی تاریک نور از ماه برده | فلک را غول وار از راه برده | |
| زمانه با هزاران دست بیزور | فلک با صد هزاران دیده شبکور | |
| شهنشه پای را با بند زرین | نهاده بر دو سیمین ساق شیرین | |
| بت زنجر موی از سیمگون دست | به زنجیر زرش بر مهره میبست | |
| ز شفقت ساقهای بند سایش | همی مالید و میبوسید پایش | |
| حکایتهای مهرانگیز میگفت | که بر بانگ حکایت خوش توان خفت | |
| به هر لفظی دهن پر نوش میداشت | بر آواز شهنشه گوش میداشت | |
| چو خسرو خفت و کمتر شد جوابش | به شیریت در سرایت کرد خوابش | |
| دو یار نازنین در خواب رفته | فلک بیدار و از چشم آب رفته | |
| جهان میگفت کامد فتنه سرمست | سیاهی بر لبش مسمار میبست | |
| فرود آمد ز روزن دیو چهری | نبوده در سرشتش هیچ مهری | |
| چو قصاب از غضب خونی نشانی | چو نفاط از بروت آتشفشانی | |
| چو دزد خانه بر کالا همی جست | سریر شاه را بالا همی جست | |
| به بالین شه آمد تیغ در مشت | جگرگاهش درید و شمع را کشت | |
| چنان زد بر جگرگاهش سر تیغ | که خون برجست ازو چون آتش از میغ | |
| چو از ماهی جدا کرد آفتابی | برون زد سر ز روزن چون عقابی | |
| ملک در خواب خوش پهلو دریده | گشاده چشم و خود را کشته دیده | |
| ز خونش خوابگه طوفان گرفته | دلش از تشنگی از جان گرفته | |
| به دل گفتا که شیرین را ز خوشخواب | کنم بیدار و خواهم شربتی آب | |
| دگر ره گفت با خطر نهفته | که هست این مهربان شبها نخفته | |
| چو بیند بر من این بیداد و خواری | نخسبد دیگر از فریاد و زاری | |
| همان به کین سخن ناگفته باشد | شوم من مرده و او خفته باشد | |
| به تلخی جان چنان داد آن وفادار | که شیرین را نکرد از خواب بیدار | |
| شکفته گلبنی بینی چو خورشید | به سرسبزی جهان را داده امید | |
| برآید ناگه ابری تند و سرمست | بخون ریز ریاحین تیغ در دست | |
| بدان سختی فرو بارد تگرگی | کزان گلبن نماند شاخ و برگی | |
| چو گردد باغبان خفته بیدار | به باغ اندر نه گل بیند نه گلزار | |
| چه گوئی کز غم گل خون نریزد | چو گل ریزد گلابی چون نریزد | |
| ز بس خون کز تن شه رفت چون آب | در آمد نرگس شیرین ز خوشخواب | |
| دگر شبها که بختش یار گشتی | به بانگ نای و نی بیدار گشتی | |
| فلک بنگر چه سردی کرد این بار | که خون گرم شاهش کرد بیدار | |
| پریشان شد چو مرغ تاب دیده | که بود آن سهم را در خواب دیده | |
| پرند از خوابگاه شاه برداشت | یکی دریای خون دیده آه برداشت | |
| ز شب میجست نور آفتابی | دریغا چشمش آمد در خرابی | |
| سریری دید سر بیتاج کرده | چراغی روغنش تاراج کرده | |
| خزینه در گشاده گنج برده | سپه رفته سپهسالار مرده | |
| به گریه ساعتی شب را سیه کرد | بسی بگریست وانگه عزم ره کرد | |
| گلاب و مشک با عنبر برآمیخت | بر آن اندام خون آلود میریخت | |
| فرو شستش به گلاب و به کافور | چنان کز روشنی میتافت چون نور | |
| چنان بزمی که شاهان را طرازند | بسازیدش کز آن بهتر نسازند | |
| چو شه را کرده بود آرایشی چست | به کافور و گلاب اندام او شست | |
| همان آرایش خود نیز نو کرد | بدین اندیشه صد دل را گرو کرد | |
| دل شیرویه شیرین را ببایست | ولیکن با کسی گفتن نشایست | |
| نهانی کس فرستادش که خوش باش | یکی هفته درین غم بارکش باش | |
| چو هفته بگذرد ماه دو هفته | شود در باغ من چون گل شکفته | |
| خداوندی دهم بر هر گروهش | ز خسرو بیشتر دارم شکوهش | |
| چو گنجش زیر زر پوشیده دارم | کلید گنجها او را سپارم | |
| چو شیرین این سخنها را نیوشید | چو سرکه تند شد چون می بجوشید | |
| فریبش داد تا باشد شکیبش | نهاد آن کشتنی دل بر فریبش | |
| پس آنگه هر چه بود اسباب خسرو | ز منسوخ کهن تا کسوت نو | |
| به محتاجان و محرومان ندا کرد | ز بهر جان شاهنشه فدا کرد |