نظامی (اقبال نامه)/زهی آفتابی که از دور دست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | نظامی (اقبال نامه) (زهی آفتابی که از دور دست) از نظامی |
' |
| زهی آفتابی که از دور دست | به نور تو بینیم در هر چه هست | |
| چراغ ارچه باشد هم از جنس نور | جز او را به او دید نتوان ز دور | |
| نه آن شد کله داری پادشاه | که دارد به گنجینه در صد کلاه | |
| کله داری آن شد که بر هر سری | نهد هر زمان از کلاه افسری | |
| دماغی که آن در سر آرد غرور | ز سرها تو کردی به شمشیر دور | |
| چو عالی بود رایت و رای شاه | همش بزم فرخ بود هم سپاه | |
| توئی رایت از نصرت آراسته | تردد ز رای تو برخاسته | |
| کیان گر گذشتند ازین بزمگاه | به سرسبزی آنک تو داری کلاه | |
| تو امروز بر خلق فرماندهی | به نفس خود از آفرینش بهی | |
| کلهدار عالم توئی در جهان | که از توست بر سر کلاه مهان | |
| ز کاوس و کیخسرو و کیقباد | توئی بیشدادای به از پیشداد | |
| چو در داد بیشی و پیشیت هست | سزد گر شوی بر کیان پیش دست | |
| برآیی برین هفت پیروزه کاخ | کنی پردهی تنگ هستی فراخ | |
| ز کاس نظامی یکی طاس می | خوری هم به آیین کاوس کی | |
| ستامی بدان طاس طوسی نواز | حق شاهنامه ز محمود باز | |
| دو وارث شمار از دوکان کهن | تو را در سخا و مرا در سخن | |
| به وامی که ناداده باشد نخست | حق وارث از وارث آید درست | |
| من آن گفتهام که آنچنان کس نگفت | تو آن کن که آن نیز نتوان نهفت | |
| به گفتن مرا عقل توفیق داد | به خواندن تو را نیز توفیق باد | |
| چو توفیق ما هر دو همره شود | سخن را یکی پایه در ده شود | |
| به این گل که ریحان باغ منست | در ایوان تو شب چراغ منست | |
| برآرای مجلس برافروز جام | که جلاب پختهست در خون خام | |
| تو میخور بهانه ز در دوردار | مرا لب به مهرست معذوردار | |
| به آن جام کارد در اندیشه هوش | همه ساله میخوردنت باد نوش | |
| دلت تازه با داو دولت جوان | تو بادی جهان را جهان پهلوان | |
| قران تو در گردش روزگار | میفتاد چون چرخ گردان ز کار | |
| بلندیت بادا چو چرخ کبود | که چرخ از بلندی نیاید فرود | |
| دو تیغیتر از صبح شمشیر تو | سپهر از زمین رامتر زیر تو | |
| درفشنده تیغت عدو سوز باد | درفش کیان از تو فیروز باد | |
| اگر چه من از بهر کاری بزرگ | فرستادمت یادگاری بزرگ | |
| مبادا ز تو جز تو کس یادگار | وزین یادگار این سخن یاددار |