ناصر خسرو (قصاید)/چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت) از ناصر خسرو |
' |
| چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت | نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت | |
| این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند | انگور نه از بهر نبیدست به چرخشت | |
| عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده | حیران شدو بگرفت به دندان سر انگشت | |
| گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟ | تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟» | |
| انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس | تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت |