ناصر خسرو (قصاید)/هر که چون خر فتنهی خواب و خور است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (هر که چون خر فتنهی خواب و خور است) از ناصر خسرو |
' |
| هر که چون خر فتنهی خواب و خور است | گرچه مردم صورت است آن هم خر است | |
| ای شکم پر نعمت و جانت تهی | چون کنی بیداد؟ کایزد داور است | |
| گر تو را جز بتپرستی کار نیست | چون کنی لعنت همی بر بتپرست؟ | |
| آزر بتگر توی کز خز و بز | تنت چون بت پر ز نقش آزر است | |
| گر درخت از بهر بر باشد عزیز | جان بر است و تن درخت برور است | |
| نیک بنگر تا ببینی کز درخت | جان بروئید و،نماء در برست | |
| تن به جان زندهاست و جان زنده به علم | دانش اندر کان جانت گوهر است | |
| سوی دانا ای برادر همچنانک | جان تنت را، علم جان را مادر است | |
| علم جان جان توست ای هوشیار | گر بجوئی جان جان را در خور است | |
| چشم دل را باز کن بنگر نکو | زانکه نفتاد آنکه نیکو بنگرست | |
| زیر این چادر نگه کن کز نبات | لشکری بسیار خوار و بیمر است | |
| زیر دست لشکری دشمن شناس | کان به جاه و منزلت زین برتر است | |
| وین خردمند سخن دان زان سپس | مهتر و سالار هر دو لشکر است | |
| کس سه لشکر دید زیر چادری؟ | این حدیثی بس شگفت و نادر است | |
| هر کسی را زیر این چادر درون | خاطر جویا به راهی رهبر است | |
| اینت گوید «کردگار ما همه | چرخ و خاک و آب و باد و آذر است | |
| نیست چیزی هیچ از این گنبد برون | هرچه هست این است یکسر کایدر است» | |
| وانت گوید «کردگار نیک و بد | ایزد دادار و دیو ابتر است | |
| کار یزدان صلح و نیکوئی و خیر | کار دیوان جنگ و زشتی و شر است» | |
| وانت گوید «بر سر هفتم فلک | جوی آب و باغ و ناژ و عرعر است | |
| صد هزاران خوب رویانند نیز | هر یکی گوئی که ماه انور است» | |
| وانکه او را نیست همت خورد و خواب | این سخن زی او محال و منکر است | |
| فکرت ما زیر این چادر بماند | راز یزدانی برون زین چادر است | |
| این یکی کشتی است کو را بادبان | آتش است و خاک تیره لنگر است | |
| جای رنج و اندوه است این ای پسر | جای آسانی و شادی دیگر است | |
| زین فلک بیرون تو کی دانی که چیست؟ | کاین حصاری بس بلند و بیدر است | |
| قول این و آن درین ناید به کار | قول قول کردگار اکبر است | |
| قول ایزد بشنو و خطش ببین | قول و خط من تو را خود از بر است | |
| همچنان کز قول ما قولش به است | خط او از خط ما نیکوتر است | |
| چشم و گوش خلق بیشرح رسول | از خط و از قول او کور و کر است | |
| قول او را نیست جز عالم زبان | خط او را شخص مردم دفتر است | |
| خط او بر دفتر تنهای ما | چشم و گوش و هوش و عقل و خاطر است | |
| این جهان در جنب فکرتهای ما | همچو اندر جنب دریا ساغر است | |
| هر که ز ایزد سیم و زر جوید ثواب | بد نشان و بیهش و شوم اختر است | |
| نیست سوی من سر قیصر خطیر | گر ز زر بر سر مرو را افسر است | |
| چون همی قیصر ز زر افسر کند | نیست او قیصر که خر یا استر است | |
| گر همی چیزی بیایدمان خرید | در بهشت، آنجا محال است ار زر است | |
| از نیاز ماست اینجا زر عزیز | ورنه زر با سنگ سوده همبر است | |
| روی دینار از نیاز توست خوب | ور نه زشت و خشک و زرد و لاغر است | |
| گر بهشتی تشنه باشد روز حشر | او بهشتی نیست، بل خود کافر است | |
| ور نباشد تشنه او را سلسبیل | گر چه سرد و خوش بود نادر خور است | |
| آب خوش بیتشنگی ناخوش بود | مرد سیراب آب خوش را منکر است | |
| در بهشت ار خانهی زرین بود | قیصر اکنون خود به فردوس اندر است | |
| این همه رمز و مثلها را کلید | جمله اندر خانهی پیغمبر است | |
| گر به خانه در ز راه در شوید | این مبارک خانه را در حیدر است | |
| هر که بر تنزیل بیتاویل رفت | او به چشم راست در دین اعور است | |
| مشک باشد لفظ و معنی بوی او | مشک بیبوی ای پسر خاکستر است | |
| مر نهفته دختر تنزیل را | معنی و تاویل حیدر زیور است | |
| مشکل تنزیل بیتاویل او | بر گلوی دشمن دین خنجر است | |
| ای گشایندهی در خیبر، قران | بی گشایشهای خوبت خیبر است | |
| دوستی تو و فرزندان تو | مر مرا نور دل و سایهی سر است | |
| از دل آن را ما رهی و چاکریم | کو تو را از دل رهی و چاکر است | |
| خاطر من زر مدحتهات را | در خراسان بی خیانت زرگر است |