ناصر خسرو (قصاید)/صعبتر عیب جهان سوی خرد چیست ؟ فناش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (صعبتر عیب جهان سوی خرد چیست ؟ فناش) از ناصر خسرو |
' |
| صعبتر عیب جهان سوی خرد چیست ؟ فناش | پیش این عیب سلیم است بلاها و عناش | |
| گر خردمند بقا یافتی از سفله جهان | همه عیبش هنرستی سوی دانا به بقاش | |
| فتنه ز آن است برو عامه که از غفلت و جهل | سوی او می به بقا ماند ازیرا که فناش | |
| کس جهان را به بقا تهمت بیهوده نکرد | که جهان جز به فنا کرد مکافات و جزاش | |
| او همی گوید ما را که بقا نیست مرا | سخنش بشنو اگر چند که نرم است آواش | |
| گرچه بسیار دهد شاد نبایدت شدن | به عطاهاش که جز عاریتی نیست عطاش | |
| روز پر نور و بها هست ولیکن پس روز | شب تیره ببرد پاک همه نور و بهاش | |
| به جوانی که بدادت چو طمع کرد به جانت | گرچه خوب است جوانیت گران است بهاش | |
| این جهان آب روان است برو خیره مخسپ | آنچه کان بود نخواهد مطلب، مست مباش | |
| ای پسر، چون به جهان بر دل یکتا شودت | بنگر در پدر خویش و ببین پشت دوتاش | |
| گر روا گشت بر اوباش جهان زرق جهان | تو چو اوباش مرو بر اثر زرق رواش | |
| که حکیمان جهانند درختان خدای | دگر این خلق همه خار و خسانند و قماش | |
| با همه خلق گر از عرش سخن گفت خدای | تا به طاعت بگزارند سزاوار ثناش | |
| عرش او بود محمد که شنودند ازو | سخنش را، دگران هیزم بودند و تراش | |
| عرش پر نور و بلند است به زیرش در شو | تا مگر بهره بیابد دلت از نور ضیاش | |
| نیک بندیش که از حرمت این عرش بزرگ | بنده گشته است تو را فرخ و پیروز و جماش | |
| مر تو را عرش نمودم به دل پاک ببینش | گر نبیندش همی از شغب خویش اوباش | |
| عرش این عرش کسی بود که در حرب، رسول | چون همه عاجز گشتند بدو داد لواش | |
| آنکه بیش از دگران بود به شمشیر و به علم | وانکه بگزید و وصی کرد نبی بر سر ماش | |
| آنکه معروف بدو شد به جهان روز غدیر | وز خداوند ظفر خواست پیمبر به دعاش | |
| آنکه با هر کس منکر شدی از خلق جهان | جز که شمشیر نبودی به گه حرب گواش | |
| آنکه با علم و شجاعت چو قوی داد عطاش | به رکوع اندر بفزود سوم فضل: سخاش | |
| هر خردمند بداند که بدین وصف، علی است | چون رسید این همه اوصاف به گوش شنواش | |
| معدن علم علی بود به تاویل و به تیغ | مایهی جنگ و بلا بود و جدال و پرخاش | |
| هر که در بند مثلهای قران بسته شدهاست | نکند جز که بیان علی از بند رهاش | |
| هر که از علم علی روی بتابد به جفا | چون کر و کور بماند بکند جهل سزاش | |
| تیغ و تاویل علی بر سر امت یکسر، | ای برادر، قدر حاکم عدل است و قضاش | |
| مایهی خوف و رجا را به علی داد خدای | تیغ و تاویل علی بود همه خوف و رجاش | |
| گر شما ناصبیان را بجز او هست امام | نیستم من سپس آن کس، دادم به شماش | |
| گر شما جز که علی را بخریدید بدو | نه عجب زانکه نداند خر بدلاش از ماش | |
| گاو را، گر چه گیا نیست چو لوزینهیتر | به گوارد به همه حال ز لوزینه گیاش | |
| ای پسر، گر دل و دین را سفها لاش کنند | تو چو ایشان مکن و دین و دل خویش ملاش | |
| به خطا غره مشو گرچه جهاندار نکرد | مر کسی را که خطا کرد مکافات خطاش | |
| که مکافات به بنده برساند به آخر | مر وفا را به وفاهاش و جفا را به جفاش | |
| این جهان، ای پسر، ا زخلق همه عمر چرد | جهد آن کن که مگر جان برهانی ز چراش | |
| از چراگاه جهان آن شود، ای خواجه،برون | که به تاویل قران بررسد از چون و چراش | |
| دین و دنیا را بنیاد مثل کالبد است | علم تاویل بگوید که چگونه است بناش | |
| دو جهان است و تو از هر دو جهان مختصری | جان تو اهل معاد است و تنت اهل معاش | |
| تن تو زرق و دغا داند، بسیار بکوش | تا به یک سو نکشدت از ره دین زرق و دغاش | |
| جز که زرق تن جاهل سببی دیگر نیست | که یمک پیش تگین است و رمک بر در تاش | |
| زرق تن پاک همه باطل و ناچیز شودت | که نباید به در تاش و تگین بود فراش | |
| گر بدانی که تنت خادم این جان تو است | بتپرستی نکنی جان برهانی ز بلاش | |
| تن همان گوهر بیرتبت خاکی است بهاصل | گر گلیمی بد یا دیبهی رومی است قباش | |
| چون یقینی که همی از تو جدا خواهد ماند | زو هم امروز بپرهیز و همیدار جداش | |
| تنت فرزند گیاه است و گیا بچهی خاک | زین همیشه نبود میل مگر سوی نیاش | |
| تن زمینی است میارایش و بفگن به زمینش | جان سمایی است بیاموزش و بر بر به سماش | |
| علت جهل چو مر جان تو را رنجه کند | داروی علم خور ایرا که به علم است شفاش | |
| سخن حجت بشنو که مر او را غرضی | نیست الا طلب فضل خداوند و رضاش |