ناصر خسرو (قصاید)/جوانی شد، او را فراموش کن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (جوانی شد، او را فراموش کن) از ناصر خسرو |
' |
| جوانی شد، او را فراموش کن | سر ناتوانی در آگوش کن | |
| تو را چند گه تن وشی پوش بود | کنون چند گه جانوشی پوش کن | |
| اگر دیبهی جان همی بایدت | خرد تار و پود سخن هوش کن | |
| ز نادیدنی چشمها کور ساز | ز بیهودهها گوش مدهوش کن | |
| به دل باش بیدار و خفته به چشم | بشو خویشتن ضد خرگوش کن | |
| ز گفتار خیر و به دیدار حق | زبان عسکر و چشمها شوش کن | |
| ز چهرت بخوان آنچه یزدان نبشت | نبشت شیاطین فراموش کن | |
| ز حکمت خورش جوی مرجانت را | دلت معده ساز و دهن گوش کن | |
| ز دین حکمت آموز و بقراط را | به اندک سخن گنگ و خاموش کن | |
| خلالوش جویان دین بیهشاند | تو بیهوش را در خلالوش کن | |
| اگر نوش تو زهر کرد این فلک | به دانش تو زهر فلک نوش کن | |
| وگر دوشت از تو به غفلت بجست | بکوش و ز امشب یکی دوش کن |