ناصر خسرو (قصاید)/ای کرده قال و قیل تو را شیدا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (ای کرده قال و قیل تو را شیدا) از ناصر خسرو |
' |
| ای کرده قال و قیل تو را شیدا | هیچ از خبر شدت به عیان پیدا؟ | |
| تا غره گشتهای به سخنهایی | کاینها خبر دهند همی زانها! | |
| تا گوش و چشم یافتهای بنگر | تا بر شنوده هست گوا بینا | |
| چون دو گوا گذشت بر آن دعوی | آنگاه راست گوی بود گویا | |
| گر زی تو قول ترسا مجهول است | معروف نیست قول تو زی ترسا | |
| او بر دوشنبه و تو بر آدینه | تو لیل قدر داری و او یلدا | |
| بر روز فضل روز به اعراض است | از نور و ظلمت و تبش و سرما | |
| روز و شب تو از شب و روز او | بهتر به چیست؟ خیره مکن صفرا | |
| موسی به قول عام چهل رش بود | وز ما فزون نبود رسول ما | |
| پس فضل فاضلان نه به اعراض است | ای مرد، نه مگر به قد و بالا | |
| بفزای قامت خرد و حکمت | مفزای طول پیرهن و پهنا | |
| بویات نفس باید چون عنبر | شایدت اگر جسد نبود بویا | |
| تنها یکی سپاه بود دانا | نادانت با سپاه بود تنها | |
| غره مشو بدانچه همی گوید | بهمان بن فلان ز فلان دانا | |
| کز دیده بر شنوده گوا باید | ورنی همیت رنجه کند سودا | |
| گویند عالمی است خوش و خرم | بی حد و منتهاست در و نعما | |
| صحراش باغ و زیر نهفتش در | بر تختهاش تکیهگه حورا | |
| آن است بیزوال سرای ما | والا و خوب و پر نعم و آلا | |
| وین قول را گواست در این عالم | تابنده همچو مشتری از جوزا | |
| زیرا که خاک تیره به فروردین | بر روی می نقاب کند دیبا | |
| وز چوب خشک در فرو بارد | دری که مشک بوی کند صحرا | |
| وین چهرههای خوب که در نورش | خورشید بی نوا شود و شیدا | |
| دانی که نیست حاضر و نه حاصل | در خاک و باد و آتش و آب اینها | |
| بی شکی از بهشت همی آید | این دل پذیر و نادره معنیها | |
| وانچ او ز دور مرده کند زنده | پس زنده و طری بود و زیبا | |
| پس جای چون بود، چو بود زنده؟ | بل بر مجاز گفته شود کانجا | |
| برگفتهی خدای ز کردارش | چندین گواهیت بدهند آنا | |
| بر قول ار به جمله گوا یابی | در امهات و زاتش و در آبا | |
| وانچ از قرانش نیست گوا عالم | رازی خدایی است نهان ز اعداد | |
| تاویلش از خزانهی آن یابی | کز خلق نیست هیچ کسش همتا | |
| فردی که نیست جز که به جد او | امید مر تو را و مرا فردا | |
| چون و چرا ز حجت او یابد | برهان ز کل عالم، وز اجزا | |
| چون و چرای عقل پدید آید | بیعقل نیست چون و نه نیز ایرا | |
| ای بیخرد، چو خر زچرا هرگز | پرسیدنت ازین نبود یارا | |
| چون و چرا عدوی تست ایرا | چون و چرا همی کندت رسوا | |
| چون طوطیان شنوده همی گوئی | تو بربطی به گفتن بیمعنا | |
| ور بر رسم ز قولی، گوئی کاین | از خواجه امام گفت یکی برنا | |
| پیغمبری ولیک نمیبینم | چیزیت معجزات مگر غوغا | |
| نظمی است هر نظام پذیری را | گر خواندهای در اول موسیقا | |
| چون از نظام عالم نندیشی | تا چیست انتهاش و چه بد مبدا؟ | |
| خوش بوی هست آنکه همی از وی | خاک سیاه مشک شود سارا | |
| وان چیز خوش بود به مزه کایدون | شیرین ازو شدهاست چنان خرما | |
| وز مشک خاک بوی چرا گیرد؟ | وز آتش آب از چه گرد گرما؟ | |
| دانش بجوی اگرت نبرد از راه | این گنده پیر شوی کش رعنا | |
| وز بابهای علم نکو بر رس | مشتاب بیدلیل سوی دریا |