ناصر خسرو (قصاید)/این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست) از ناصر خسرو |
' |
| این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست | یا خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست | |
| لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش | ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست» | |
| داناش گفت «معدن چون و چراست این» | نادانش گفت «نیست، که این معدن چراست» | |
| دانای فیلسوف چنین گفت ک«این جهان | ما را ز کردگار همی هدیه یا عطاست» | |
| چون فیلسوف رفت و عطا با خدای ماند | پیداست همچو روز که گفتار او خطاست | |
| بخشیدهی خدای ز تو کی جدا شود؟ | آن کو جدا شود ز تو بخشیدههای ماست | |
| از بهر جست و جوی ز کار جهان و خلق | گفتند گونهگون و دویدند چپ و راست | |
| آن گفت ک«این جهان نه فنا است و سرمدی است» | وین گفت ک«این خطاست، جهان را ز بن فناست» | |
| چون این و آن شدند و جهان ماند، مر تو را | او بر بقای خویش و فناهای ما گواست | |
| فانی به جان نهای به تنی، ای حکیم، تو | جان را فنا به عقل محال است و نارواست | |
| بس چاشنی است این ز بقا و فنا تو را | کز فعل بر فنا و ز بنیاد بر بقاست | |
| باقی است چرخ کردهی یزدان و، شخص تو | فانی است از انکه کردهی این بیخرد رحاست | |
| بی دانش آمدی و در اینجا شناختی | کاین چیست وان چه باشد وان چون و این چراست | |
| چون و چرا نتیجهی عقل است بیگمان | چون و چرا ز جانوران جز تو را کراست؟ | |
| جز عقل چیست آنکه بدو نیک و بد زخلق | آن مستحق لعنت وین در خور ثناست | |
| قدر و بهای مرد نه از جسم و فربهی است | بل مردم از نکو سخن و عقل پر بهاست | |
| بر جانور بجمله سخن گوی جانور | زان است پادشا که برو عقل پادشاست | |
| چون تو خدای خر شدی از قوت خرد | پس عقل بهرهای ز خدای است قول راست | |
| بی هیچ علتی ز قضا عقل دادمان | زین روی نام عقل سوی اهل دین قضاست | |
| اینجا ز بهر آن ز خداییت بهرهداد | کاین گوهر شریف مر آن هدیه را سزاست | |
| این است آن عطا که خدا کرد فیلسوف | آن فلسفه است و این ره و آثار انبیاست | |
| این عالم اژدهاست وز ایزد تو را خرد | پازهر زهر این قوی و منکر اژدهاست | |
| پازهر اژدهاست خرد سوی هوشیار | در خورد مکر نیست نه نیز از در دهاست | |
| هر چند رحمت است خرد بر تو از خدای | بر هر که بد کند به خرد هم خرد بلاست | |
| ملک و بقاست کام تو وین هر دو کام را | اندر دو عالم ای بخرد عقل کیمیاست | |
| گر تو به دست عقل اسیری خنک تو را | وای تو گر خردت به دست تو مبتلاست | |
| تخم وفاست عقل، به تو مبتلا شدهاست | گر مر تورا ز تخم وفا برگ و بر جفاست | |
| سوی وفاست روی خرد، چون جفا کنی | مر عقل را به سوی تو، ای پیر، پس قفاست | |
| عدل است و راستی همه آثار عقل پاک | عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضیاست | |
| از عدلهای عقل یکی شکر نعمت است | بخشندهی خرد ز تو زیرا که شکر خواست | |
| از نیک صبر کرد نباید که کاهلی است | بر بد شتاب کرد نشاید که آن هواست | |
| شکر است آب نعمت و نعمت نهال او | با آب خوش نهال نگیرد هگرز کاست | |
| هر کس که بر هوای دل خویش تکیه کرد | تکیه مکن برو که هواجوی بر هواست | |
| آن گوی مر مرا که توانی ز من شنود | این پند مر تو را به ره راست بر عصاست | |
| عالم یکی خط است کشیدهی خدای حق | وان خط را میانه و آغاز و انتهاست | |
| دنیا ز بهر مردم و مردم ز بهر دین | چون خط دایره که بر انجامش ابتداست | |
| علم است کار جانت و عمل کار تن که دین | از علم وز عمل چو تن و جان تو دوتاست | |
| چون جان و تن دوتاست دو تخم است دینت را | یک تخم او ز خوف و دگر تخم او رجاست | |
| مرد خرد جدا نشد از خر مگر به دین | آن کن که مرد با خرد از خر بدو جداست | |
| کشت خدای نیست مگر کاهل علم و دین | جز کاین دو تن دگر همه خار و خس و گیاست | |
| پرهیز تخم و مایهی دین است و زی خدای | پرهیزگار مردم دیندار و بیریاست | |
| پرهیزگار کیست؟ کم آزار، اگر کسی | از خلق پارساست کم آزار پارساست | |
| لختی عنان بکش سپس این جهان متاز | زیرا که تاختن سپس این جهان عناست | |
| بر خاک فتنه چون بشدی؟ بر سما نگر | بر خاک نیست جای تو بل برتر از سماست | |
| گر ز آسمان به خاک تو خرسند گشتهای | همچون تو شوربخت به عالم دگر کجاست؟ | |
| ترسم کز آرزو خردت را وبا رسد | زیرا که آرزو خرد خلق را وباست | |
| دردی است آرزو که به پرهیز به شود | پرهیز مرد را سوی دانا بهین دواست | |
| پند از کسی شنو که ندارد ز تو طمع | پندی که با طمع بود آن سر بسر هباست | |
| گیتی به بند طمع ببسته است خلق را | زین بند دور باش که نه بند بیوفاست | |
| از دست بند طمع جهان چون رهاندت | جز هوشیار مرد کز این بند خود رهاست؟ | |
| بیتوتیاست چشم تو گر بر دروغ و زرق | از مردم چشم درد تو را طمع توتیاست | |
| رفتند هم رهانت، بباید همیت رفت | انده مخور که جای سپنجیست بینواست | |
| برگیر زاد و، زاد تو پرهیز و طاعت است | زین راه سر متاب که این راه اولیاست | |
| چون بیبقاست این سفری خانه اندرو | باکی مدار هیچ اگرت پشت بیقباست | |
| پرهیز کن به جان ز خرافات ناکسان | هر چند با خسان کنی اینجا نشست و خاست | |
| مزگت کلیسیا نشدهاست، ای پسر، هگرز | گرچه به شهر همبر مزگت کلیسیاست | |
| این است پند حجت وین است مغز دین | وارایش سخنش چو گشنیز و کرویاست |