ناصر خسرو (قصاید)/آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمت آن کنند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمت آن کنند) از ناصر خسرو |
' |
| آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمت آن کنند | تا بدان دشوارها بر خویشتن آسان کنند | |
| جز که در خورد خرد صحبت ندارند از بنه | بر همین قانون که در عالم همی ارکان کنند | |
| طاعت ارکان ببین مر چرخ و انجم را به طبع | تا به طاعت چرخ وانجمشان همی حیوان کنند | |
| چرخ را انجم به سان دستهای چابکاند | کز لطافت خاک بیجان را همی با جان کنند | |
| دستهای آسماناند این که با این بندگان | آن خداوندان همی احسانها الوان کنند | |
| چشمهای عالمند اینها که چون در خاک خشک | بنگرند او را همی پر در و پر مرجان کنند | |
| این شگفتی بین که در نیسان ز بس نقش و نگار | خاک بستان را همی پر زینت نیسان کنند | |
| این نشانیهاست مردم را که ایشان میدهند | سوی گوهرها که می در خاک و که پنهان کنند | |
| گر ندیدی عرش را و حاملان عرش را | تا به گردش بر چهسان همواره میجولان کنند | |
| عرش توست این خاک و، افلاک و کواکب گرد او | روز و شب جولان همی همواره هم زینسان کنند | |
| پادشاهی یافتهستی بر نبات و بر ستور | هر چه گوئی «آن کنید» آن از بن دندان کنند | |
| بنگر آن را در رکوع و بنگر این را در سجود | پس همین کن تو ز طاعتها که می ایشان کنند | |
| این اشارتهای خلقی را تامل کن به حق | این اشارتها همی زی طاعت یزدان کنند | |
| پیشه کن امروز احسان با فرودستان خویش | تا زبر دستانت فردا با تو نیز احسان کنند | |
| بندهی بد را خداوندان به تشنه گرسنه | بر عذاب آتش معده همی بریان کنند | |
| پس تو بد بنده چرا ایمن نشستهستی؟ ازانک | همچنین فردا بر آتش مر تو را قربان کنند | |
| از نبید جهل چون مستان بیهوشند خلق | تو که هشیاری مکن کاری که آن مستان کنند | |
| گوشت ارگنده شود او را نمک درمان بود | چون نمک گنده شود او را به چه درمان کنند؟ | |
| با سبکساران از آل مصطفی چیزی مگوی | زانکه این جهال خود بیابر می باران کنند | |
| در مدینهی علم ایزد جغد کان را جای نیست | جغد کان از شارسانها قصد زی ویران کنند | |
| بر سر منبر سخن گویند، مر اوباش را | از بهشت و خوردنی حیران همی زینسان کنند | |
| شو سخن گستر زحیدر گر نیندیشی ازان | همچو بر من کوه یمگان بر تو بر زندان کنند | |
| بانگ بردارند و بخروشند بر امید خورد | چون حدیث جو کنی بیشک خران افغان کنند | |
| ور نگوئی جای خورد و کردنی باشد بهشت | بر تو از خشم و سفاهت چشم چون پیکان کنند | |
| مر تو را در حصن آل مصطفی باید شدن | تا ز علم جد خود بر سرت در افشان کنند | |
| حجتان دست رحمان آن امام روزگار | دست اگر خواهند در تاویل بر کیوان کنند | |
| دینت را با علم جسمانی بهمیزان برکشند | بی تمیزان کار دین بی کیل و بیمیزان کنند | |
| دین حق را مردمی دان جانش علم و تن عمل | عاقلان مر بام حکمت را همین بنیان کنند | |
| تا ندانی، کار کردن باطل است از بهر آنک | کار بر نادان و عاجز بخردان تاوان کنند | |
| جمله حیرانند امت بر ره ایشان مرو | ورنه همچون خویشتن در دین تو را حیران کنند | |
| مست بسیارند، خامش باش، هل تا میروند | مر یکی هشیار را صد مست کی فرمان کنند؟ |