ملک الشعرا بهار (قصاید)/سنبل داری به گوشهی چمن اندر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ملک الشعرا بهار (قصاید) (سنبل داری به گوشهی چمن اندر) از ملک الشعرا بهار |
' |
| سنبل داری به گوشهی چمن اندر | نرگس کاری به برگ یاسمن اندر | |
| در عجبم ز آفریدگار کز آن روی | لاله نشاند به شاخ نسترن اندر | |
| ای صنم خوبرو! به جان تو سوگند | کم ز غم آتش زدی به جان و تن اندر | |
| گاهی بیخویشتن شوم ز غم تو | گاه بپیچم همی به خویشتن اندر | |
| سخت بپیچم که هرکه بیند گوید: | « هست مگر کژدمش به پیرهن اندر؟» | |
| زار بنالم چنان که هرکس بیند | زار بنالد به حال زار من اندر | |
| روی تو در تاب تیره زلف تو گویی | حور فتاده به دام اهرمن اندر | |
| دام فریبی است طرهات که مر او را | بافته جادو به صد هزار فن اندر | |
| صد شکن اندر دو زلف داری و باشد | بندی پنهان به زیر هر شکن اندر | |
| صد گره افتد به هر دلی که به گیتی است | گرش به دلها کنند سرشکن اندر | |
| چند کز آن زلف برستردی امروز | مشک نباشد به خطهی ختن اندر | |
| زلف سترده مده به باد که در شهر | جادوی افتد میان مرد و زن اندر | |
| جادوی اندر میان خلق میفکن | نیکو اندیشه کن بدین سخن اندر | |
| جادوی و گربزی چو شد همه جایی | ملک درافتد به حلقهی فتن اندر | |
| چون گذرد کارها به حیلت و افسون | هیچ بندهد کسی به علم تن اندر | |
| مردم نیرنگ ساز را به جهان در | جای نباشد مگر به مرزغن اندر | |
| زلفک تو حیلهساز گشت و سیهکار | زآنش ببرند سر بدین زمن اندر | |
| قد تو چون راستی گزید، به پیشش | سجده برم چون به پیش بت، شمن اندر | |
| در غمت ار جان دهم خوش است که مردن | شیرین آید به کام کوهکن اندر |