مسعود سعد سلمان (قصاید)/بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو؟
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | مسعود سعد سلمان (قصاید) (بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو؟) از مسعود سعد سلمان |
' |
| بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو؟ | واکنون صفات خویش کنم یاصفات تو؟ | |
| رفتی و هست بر جا از تو ثنای خوب | مردی و زنده ماند ز تو مکرمات تو | |
| دیدی قضای مرگ و برون رفتی از جهان | نادیده چهرهی تو بنین و بنات تو | |
| خلقی یتیم گشت و جهانی اسیر شد | زین در میان حسرت و غربت ممات تو | |
| گر بسته بود بر تو در خانهی تو بود | بر هر کسی گشاده طریق صلات تو | |
| تو ناامید گشتی از عمر خویشتن | نومید شد به هرجا از تو عفات تو | |
| نالد همی به زاری و گرید همی به درد | آن کس که یافتی صدقات و زکات تو | |
| بر هیچکس نماند که رحمت نکردهای | کز رحمت آفرید خداوند ذات تو | |
| مانا که پیش خواست ترا کردگار از آنک | شادی نبود هیچ ترا از حیات تو | |
| خون جگر ز دیده برون افکند همی | مسکین برادر تو سعید از وفات تو | |
| گوید که با که گویم اکنون غمان دل | وز که کنون همی شنوم من نکات تو | |
| اندوه من به روی تو بودی گسارده | و آرام یافتی دل من از عظات تو | |
| جان همچو خون دیده ز دیده براندمی | گر هیچ سود کردی و بودی نجات تو | |
| از مرگ تو به شهر خبر چون کنم که نیست | دشمنترین خلق جهان جز نعات تو | |
| ایزد عطا دهادت دیدار خویشتن | یکسر کناد عفو همه سیت تو |