مسعود سعد سلمان (قصاید)/ای ابر گه بگریی و گه خندی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | مسعود سعد سلمان (قصاید) (ای ابر گه بگریی و گه خندی) از مسعود سعد سلمان |
' |
| ای ابر گه بگریی و گه خندی | کس داندت چگونهای و چندی؟ | |
| گه قطرهیی ز تو بچکد گاهی | باران شوی چه نادره آوندی | |
| بنداخت بحر آن چه تو برچیدی | بگزید خاک آن چه تو بفکندی | |
| بر کوهی و به گونهی دریایی | بر بحری و به شکل دماوندی | |
| گاهی به بانگ رعد همی نالی | گاهی به نور برق همی خندی | |
| از چشم و دیده لل بگشایی | بر دست و پای گلبن بر بندی | |
| از در همه کنار تهی کردی | تا خوشه را به دانه بیاکندی | |
| بخشیدن از تو نیست عجب ایرا | دریای بیکران را فرزندی | |
| زنهار چون به غزنین بگذشتی | لل بدان دیار پراکندی، | |
| پیغام میدهمت بگو زنهار | از این حزین تنگدل بندی | |
| با تاج سروران همه حضرت | خواجه عمید صاحب میمندی | |
| منصوربن سعید خداوندی | کز فر اوست تازه خداوندی | |
| ای چون خرد تنت به خرد ورزی | وی چون هنر دلت به هنرمندی | |
| افلاک را به رتبت هم جنسی | اقبال را به رادی مانندی | |
| برد از نیاز همت تو قوت | برد از کبست جود تو خرسندی | |
| از هر هنر جهان را تمثالی | وز هر مهم فلک را سوگندی | |
| شاخ سخا ورادی بنشاندی | بیخ نیاز و زفتی برکندی | |
| تو حاتم زمانه و من چونین | درماندهی نیاز؟ تو نپسندی | |
| کارم ببست چون که بنگشایی | جانم گسست چون که نپیوندی | |
| گویم به تن همی که غنی گردی | بپذیر پند اگر ز در پندی | |
| زانچ از دو دیده بر رخ بفشاندی | وانچ از دو رخ ز دیده فرو راندی | |
| فردا مگر ز من بنیابی تو | امروز آن چه یافتی از من دی | |
| ای آن که از سما مه و خورشیدی | از جود و خلق شکری و قندی | |
| دلشاد زی بدان که بود او را | لب قند و روی سیب سمرقندی |