محتشم کاشانی (قصاید)/ز آهم بر عذار نازکش زلف آن چنان لرزد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (قصاید) (ز آهم بر عذار نازکش زلف آن چنان لرزد) از محتشم کاشانی |
' |
| ز آهم بر عذار نازکش زلف آن چنان لرزد | که عکس سنبل اندر آب از باد وزان لرزد | |
| دلم افتد ز پا هرگه بلرزد زلف او آری | رسن باز افتد از سررشته هرگه ریسمان لرزد | |
| به صورتخانهی چین گر قد و عارض عیان سازی | مصور را ورق در دست و کلک اندر بنان لرزد | |
| خرامان چو شوی گردد تنت سر تا قدم لرزان | به سان گلبنی کز نازکی گلها بر آن لرزد | |
| جوانی جان من پند غلام پیر خود بشنو | مکن کاری که از دستت دل پیر و جوان لرزد | |
| ز دهشت آن چنانم کز برای شرح درد دل | چو گیرم دامن آن گل مرا دست و زبان لرزد | |
| نویسم در بیان معجز لعلش اگر حرفی | ز عجز اندر بنانم خامه معجز بیان لرزد | |
| ز آه سرد من لرزد دل محزون در آن کاکل | چه مرغی کز نسیم صبح دم بر آشیان لرزد | |
| چو گردم مایل لعلش دلم از زهر چشم او | شود لرزان چو دزدی چو دزدی کز نهیب پاسبان لرزد | |
| چو نالم با جرس دور از مه محملنشین خود | ز افغان جهان گیرم دل صد کاروان لرزد | |
| به قصد خون مظلومان چو بندد بر میان خنجر | دلم چون برگ بید از بحر آن نازک میان لرزد | |
| رساند ترک چوگان باز من چون صولجان برگو | دلم چون گو رود از جا تنم چون صولجان لرزد | |
| که تاب آرد به جز من پیش تیر آن کمان ابرو | که پی در پی ز سهم ناوکش پشت کمان لرزد | |
| چنان خونریز و بیباکست چشم او که هر ساعت | ز تاب نیش مژگانش مرا رگهای جان لرزد | |
| نیندیشد ز خون مردم آن مژگان مگر آندم | که رمح موشکاف اندر کف شاه جهان لرزد | |
| جهان دارای دارافر فریدون ملک ملک آرا | که وقت دقت عدلش دل نوشیروان لرزد | |
| شه گیتی ستان طهماسب خان کز بیم رزم او | تن پیل دمان کاهد دل شیر ژیان لرزد | |
| گرانقدری که ذاتش با وجود آن سبک روحی | به هیبت گر نهد پا بر زمین هفت آسمان لرزد | |
| جهانگیری که چون گردد تزلزل در زمین افکن | زمین لنگر گسل گردیده تا آخر زمان لرزد | |
| چو تیرش پر گشاید وحشت اندر وحش و طیر افتد | چو تیغش جان ستاند انس و جان را جسم و جان لرزد | |
| چو گردد از نهیب لشگرش خیل عدو هازم | دل گردون ز بانگ القتال و الامان لرزد | |
| اطاقه باد جولان چون خورد بر سرو آزادش | پر مرغان طوبی آشیان از بیم آن لرزد | |
| رود رنگ از رخ اعدا چه تیغ خون چکان او | ز باد حملهاش مانند شاخ ارغوان لرزد | |
| هژبریهای آن شیر ژیان در بیشه مردی | گر آید در بیان دل در بر ببر بیان لرزد | |
| ز باد تیغ تیز او دل اعدا شود لرزان | چنان کز تیزی باد خزان برگ رزان لرزد | |
| گه تقریر و تحریر فصول دفتر مهرش | زبان کلک در بند آید و کلک زبان لرزد | |
| اگر فغفور چین آید به قصد آستین بوسش | ز چین ابروی دربان او بر آستان لرزد | |
| به دورش دزد گرد کاروان گردد به چاوشی | به عهدش گرگ را بر میش دل بیش از شبان لرزد | |
| نهنگ سرکش کشتی شکن در روزگار او | به دریا بر سر کشتی به شکل بادبان لرزد | |
| ز بیم آن که ننشیند خلاف رای او نقشی | به طاس چرخ دایم کعبتین فرقدان لرزد | |
| دبیرش چون کند آغاز کار از خامه قط کردن | دبیران جهان را بند بند استخوان لرزد | |
| الا ای خسرو روی زمین که اسباب حفظ تو | اگر نبود زمین با هفت گردون جاودان لرزد | |
| تو ای آن تخت شوکت را مکین کز صولتت هرگه | بجنبد لنگر تمکین مکان و لامکان لرزد | |
| گر افتد ماهی رمحت به بحر آسمان شاید | که در دست سماک رامح از سهمش سنان لرزد | |
| به میدان خنک سیمین تنک زرین رنگ چون رانی | ز هیبت چون جرس دل در بر روئین تنان لرزد | |
| تب بغض تو لرزاند عدو را تا دم آخر | کسی را که این چنین گیرد تب لرز آن چنان لرزد | |
| سلیمان مسندا مپسند کز لنگر گسل بادی | دلی با لنگر سنگینتر از کوه گران لرزد | |
| وز آثار هوای یار و فقر و آتشین طبعی | خصوصا در زمان چون تو شاهی هر زمان لرزد | |
| به این فقر و فنا هرگاه گوید محتشم خود را | میان مردم از خجلت زبانش در دهان لرزد | |
| چو طفلی کز ادیب خویشتن دایم بود لرزان | گه از کین جان گاهی ز بیداد زمان لرزد | |
| ور از فرض محالش همچو طفلان بهر آسایش | بخوابانند در گهواره امن و امان لرزد | |
| ردیف افتاد پس دور از قوا فیختم کن ای دل | سخن را بر دعا تا کی بوان گفتن فلان لرزد | |
| ز تحریک طبیعت تا درین مهد گران جنبش | تن سیماب کافتاده است دور از بطن کان لرزد | |
| تن دشمن که اکنون میطپد بر روی خاک از تو | بزیر خاک نیز از صولتت سیماب سان لرزد |