محتشم کاشانی (قصاید)/رفتی به حرب باد رفیقت درین سفر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (قصاید) (رفتی به حرب باد رفیقت درین سفر) از محتشم کاشانی |
' |
| رفتی به حرب باد رفیقت درین سفر | فتح از قفای فتح و ظفر از پی ظفر | |
| باد از حفیظ ایزدیت خاطر خطیر | هم مطمن رافت و هم ایمن از خطر | |
| گفتند تیغ بار که هست از ازل تو را | عین فراخ دامن عون خدا سپر | |
| ای تاج بخش فرق سلاطین کامکار | وی نور بخش چشم خوانین نامور | |
| هستم امیدورا که چون باد برگ ریز | بر هر زمین که روز جدال افکنی گذر | |
| رمحت ز صدر زین برباید هزار تن | تیغت به خاک معرکه ریزد هزار سر | |
| عیش تو را زیاد کند عون کردگار | جیش تو را حصار شود حفظ دادگر | |
| تیغت شود مقلد سبابه نبی | خصمت اگر کند سپر از قبهی قمر | |
| بر خرمن حیات عدو برگ ریز باد | چون تیغ شعلهاش ز نیامآوری به در | |
| بار زره بر آن تن نازک منه که من | افکندهام ز داعیه صد جوشنت ببر | |
| بر لشگر خود آیت امید خوانکه زود | میآید از دعا ز قفا لشگری دگر | |
| دشمن اگر شود به مثل کوهی از حدید | خواهد به خون نشست ز تیغ تو تا کمر | |
| خصمت که کرده است به زر ساز کارزار | از بهر خود خریده همانا بلا بزر | |
| تو میروی و گریهی این بیدل اسیر | در سنگ خاره میکند از دوریت اثر | |
| چون استجابت دعوات از ریاضتست | ای قبلهی امم چه مطول چه مختصر | |
| با محتشم گرت همهی عالم دعا کنند | آیا بود کدام دعا مستجابتر |