محتشم کاشانی (قصاید)/دارم از گلشن ایام درین فصل بهار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (قصاید) (دارم از گلشن ایام درین فصل بهار) از محتشم کاشانی |
' |
| دارم از گلشن ایام درین فصل بهار | آن قدر داغ که بیرون ز حسابست و شمار | |
| اولین داغ تف آتش و بیداد سپهر | کز تر و خشک من زار برآورده دمار | |
| داغ دیگر روش طالع کجرو که شود | کشتی نوحم اگر جای نیفتد به کنار | |
| داغ دیگر نظر دوست به دشمن که از آن | دلم از رشگ فکار است و رخ از اشک نگار | |
| داغ دیگر ستماندیشی اعدا که نیند | راضی الا به هلاک من آزرده زار | |
| داغ دیگر غم افتادگی از پا که مدام | به عصا دست و گریبانم ازو نرگس وار | |
| داغ دیگر اسف و قر خود آن کوه گران | که شدش از سبب فقر سبک قدر و عیار | |
| داغ دیگر سبب انگیختن از بهر طلب | که ازین شغل خسیساند عزیزان همه خوار | |
| اثری مانده ز هر داغ وزین داغ عجب | این اثر مانده که نگذاشته از من آثار | |
| کاش صد داغ دیگر بودی و بر دل نبدی | زخم این داغ کزو جان عزیز است فکار | |
| ای فلک این چه بهارست که از بوالعجبی | مینماید به من از هیات گل هیبت خار | |
| غنچه در دیدهی من اخگر و گل آتش تیز | ارغوان بر سر آن شعلهی ریزنده شرار | |
| لالهی پیراهنی آلوده به خونابهی داغ | چاک چون جیب شکیب من بیصبر و قرار | |
| مینماید به نظر سایهی سرو و چمنم | روز پرنور چو گیسوی شب صاعقه بار | |
| بر لب آب روان سبزه شبنم شسته | مژه اشک فشانیست به چشم من زار | |
| نیست در گوشه باغم متمیز در گوش | بانگ زاغ و زغن و نغمهی قمری و هزار | |
| کرده از سلسله جنبانی سلطان جنون | صبر و آرام و قرار از من دیوانه فرار | |
| از ثریا به ثری برده فرو بخت نگون | مهجه رایت اقبال مرا از ادبار | |
| از ریاض طرب آورده به دشت تعبم | چرخ غدار که بر کینه نهادهست مدار | |
| دهر مشکل که ازین پستیم آرد بیرون | دور هیهات کزین ورطهام آرد به کنار | |
| مگر از زیر و زبر کردن بنیاد غمم | قدرت خویش کند آینهی دهر اظهار | |
| مریم ثانیه کز رابعهی چرخ اسیر | سجده خواهند کنیزان وی از استکبار | |
| آسمان کوکبه شهزاده پریخان خانم | کاسمان راست به خاک در او استظهار | |
| آفتابی که اگر از تتق آید بیرون | ظلمت اندر پس صد پرده گریزد به کنار | |
| کامیابی که اگر طول بقا در خواهد | بر حیاتش کشد ایزد رقم استمرار | |
| حفظ او گر نبود دست بدارد از هم | چون حباب این کروی قلعه روئینه حصار | |
| حرف تانیث گر از آینه گردد منفک | نیست ممکن که برو عکس فتد زان رخسار | |
| ز جهان راندنش از غیرت هم نامی خود | گر پری همچو بشر جلوه کند در ابصار | |
| از نگارین صور جاریههای حرمش | صورتی را که کشد کلک مصور به جدار | |
| ز اقتضای قرق عصمت او شاید اگر | روی برتابد و از شرم کند در دیوار | |
| در ریاض حرم او که دو صد گلزار است | نکند آب و هوا تربیت نرگس زار | |
| که مبادا فتد از هیات نرگس چشمی | به گل عارض آن شمسهی خورشید عذار | |
| گر به سیمای وی از روزن جنت حوری | خفته خواب عدم را به نماید دیدار | |
| تا نگوید که چه دیدم فلکش گرچه ز نو | بدهد جان ولی از وی بستاند گفتار | |
| گر زمین حرمش از نظر نامحرم | روز و شب مخفی و مستور ندارد ستار | |
| سایه زان پیکر پر نور بیفتد به زمین | نه به اعجاز به میراث رسول مختار | |
| قصد ایثار ذخایر چکند در یک دم | بحر ذخار برآرد ز کف او زنهار | |
| بهر یک تن چو کند قافلهی جود روان | نگسلد تا به دم صور قطارش ز قطار | |
| عدل او چون شکند صولت سر پنجهی ظلم | خنده بر باز زند کبک دری در کوهسار | |
| سایهی بخت سیاه از سر خصمش نرود | گر شود فیالمثل از مرتبهی خورشید سوار | |
| سروراوندی دلشاد که از مرتبه است | فرش روبندهی کنیزان تو را ز آنها عار | |
| وز دل و دست تو بر دست و دل با ذلشان | بیش از آنست تفاوت که زیم بر انهار | |
| یافت از جایزه مدحت ایشان سلمان | آن قدر رتبه که گردید سلیمان مقدار | |
| من که سلیمان زمان توام از طبع سلیم | وز در مدح تو بر بحر و برم گوهربار | |
| وز سخنهای قوی خلعت پر زور مدام | بختیانم به قطارند و روان در اقطار | |
| وز جواهر کشی بار دواوین منست | حاملان را همهجا گرمتر از من بازار | |
| با چنین قدر رفیعی که درین قصر وسیع | بر دل تنگ حسود آمده آشوب گمار | |
| آن چنانم که اگر حال مرا عرض کند | به جناب تو خبیری به سبیل اخبار | |
| دهی انصاف که اعجاز بود ناکردن | با چنین خاطر افکار خطا در افکار | |
| طرفه حالی است که گر خاک مرا باد برد | از تبرک به خطا و ختن و چین و تتار | |
| دور نبود که ز انصاف سپهر کحلی | توتیا وار عزیزش کند اندر انظار | |
| وندرین ملک اگر راه کنم در بزمی | یا به راهی ابدالدهر نشینم چو غبار | |
| به سخط کس نکند با من بیچاره سخن | به غلط کس نکند بر من افتاده گذار | |
| گرچه از بیبدلی مرکز نه دایرهام | نیست دیار به من یار درین طرفه دیار | |
| قصد کوته ملکا بلبل خوش لهجهی تو | محتشم نادره اندیشهی شیرین گفتار | |
| دارد آزرده درونی ز وضیع و ز شریف | دارد اشفته دماغی ز صغار و ز کبار | |
| حال خود عرض نمیدارد از آن رو که مباد | طبع علیا کشد از رهگذر آن آزار | |
| یک دعا میکند اما و دعا این که ز غیب | فکند در دل الهام پذیرت جبار | |
| که ز افراد بشر پیش ز فوق بشری | کیست مشغول دعایت به عشی و ابکار | |
| وز غلامان تو آن بندهی بیهمتا کیست | که مباهیست به او دور سپهر دوار | |
| وز کدامین فدوی چاکر کار آمدنی | خواهد آمد به زبان تو ز یاد از همه کار | |
| وز کجا نظم که خواهد به میان باقی ماند | نام نواب معلی تو تا روز شمار |