محتشم کاشانی (قصاید)/به ساحل خواهد افتادن دگر بار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (قصاید) (به ساحل خواهد افتادن دگر بار) از محتشم کاشانی |
' |
| به ساحل خواهد افتادن دگر بار | دری از جنبش دریای اسرار | |
| بنان در کشف رازی خواهد آورد | زبان کلک را دیگر به گفتار | |
| حدیث لطف و بیلطفی مولی | لب تقریر خواهد کرد اظهار | |
| چه مولی آن که در بازار معنی است | سخن را بهترین میزان و معیار | |
| بلیغی کاندر اوصاف کمالش | به عجز خود بلاغت راست اقرار | |
| مهین دستور اعظم رای اکبر | کز اخلاصند شاهانش پرستار | |
| سمی نیر اوج رسالت | محمد مهرانور نور انوار | |
| که بر روی زمینش خالقالارض | ز آفات زمان بادا نگهدار | |
| به بازارش سه در برد از من ایام | یکی فرد و دو از نسبت بهم یار | |
| چه درها گنجهای خسروانه | ز حمل هر یکی گیتی گران بار | |
| ولی از همت آن فرزانه گنجور | چو از من آن در را شد خریدار | |
| دو در را ثلث یک در داد قیمت | وزین خاطر نشینم شد که این بار | |
| در این بازار از بخت بد من | از آن سودا به غایت بود بیزار | |
| خدا را ای صبا در گوش آصف | بگو آهسته کای دانای اسرار | |
| شناسای دم و نطق گهر ریز | خداوند دل و دست درم بار | |
| شنیدم از بسی مردم که داری | به مروارید و گوهر میل بسیار | |
| و گر گاهی به دست در فروشی | به کف میآیدت یک در شهوار | |
| چو باد گلفشان میریزی از دست | زر سرخش بپا خروار خروار | |
| بفرما کز گهرها چیست حالی | تو را در مخزن ای دریای ذخار | |
| که مینازد به آنها گوش شاهان | جز آنها کت من آوردم به بازار | |
| به تخصیص آن چنان کز بهر شهرت | بر آن نام خوشت کندم نگینوار | |
| خموش ای محتشم کز بالغان است | به غایت خود ستایی ناسزاوار | |
| درین سان سرزمینی تخم دعوی | نمیآرد بجز شرمندگی بار | |
| در نظم تو را با این زبونی | بهایی داد آن رای جهاندار | |
| که در چشم دل از صد گنج بیش است | به قیمت نه به عظم و قدر و مقدار | |
| سراسر تحفههای برگزیده | علم از بینظیریها در انظار | |
| اگر دیگر دری داری بیاور | کزین به نیست در عالم خریدار | |
| شروع اندر ثنایش کن که چون او | کریمی نیست در بازار اشعار | |
| زهی برگرد قصرت پاسبانوار | بسر تا روز گردان چرخ دوار | |
| زهی اعظم وزیری کز شکوهت | وزارت راست از شاهنشهی عار | |
| زهی گردون سریری کز سرورت | ابد سیر است چنگ زهره بر تار | |
| تو آن مسند نشینی کایستاده | ز تعظیمت به خدمت چرخ سیار | |
| تو آن آصف نشانی کاوفتاده | ز توصیف سلیمانی در اقطار | |
| اگر بالفرض باشد رای امرت | برون آید چو تیغ از جلد خودمار | |
| و گر در جنبش آید باد نهیت | بره سیل نگون ماند ز رفتار | |
| کنی گر منع وحشت از طبایع | به شهر آیند یک سر وحش کوهسار | |
| چراغ دین چو گردد از تو ذوالنور | بسوزد کافر صد ساله زنار | |
| اگر جازم شود دهقان سعیت | دماند در جبل ز احجار اشجار | |
| نیابد در پناه حفظت آسیب | حریر برگ گل از سوزن خار | |
| و گر ماه از تو پوشد کسوت نور | شود از روز روشنتر شب تار | |
| اگر یکبار خواهی رفع ظلمت | برآرد خور سر از ظلمات ناچار | |
| گر از حکمت زنی دم در زمانت | چه عنقا و چه اکسیر و چه بیمار | |
| اگر حیز طلب گردد جلالت | برون تازد فرس زین چار دیوار | |
| دو عالم بر در و گوهر شود تنگ | شوی غواص چون در بحر افکار | |
| ز گل گر پیکری سازی و در وی | دمی یک نفخه گردد مرغ طیار | |
| جهان را سر به سر این قابلیت | نبود ای قیصر اسکندر آثار | |
| که گرد خوب و زشتش باشد از حفظ | حفیظی چون تو گردانندهی پرگار | |
| اگر کس از سر ملکت گزینی | جرون را حالیا تالار سالار | |
| و گرنه گر بدی در بسته از تو | همهی انصار بیاعوان و انصار | |
| چنان حفظش نمودی کز دل مور | ضمیر انورت بودی خبردار | |
| سرای جغد هم گشت از تو معمور | چو گردیدی درین ویرانه معمار | |
| گر از مرغان این گلشن مرا نیز | که جز شکر نمیریزم ز منقار | |
| دهی زین بیش ره در گلشن خویش | شود شکرستان این طرفه گلزار | |
| وز اوصافت چنان عالم شود پر | که بر امسال صد حسرت برد پار | |
| غرض کز بهر ترتیب ثنایت | من از بحر ضمیر معجز آثار | |
| کشم در رشتهی فکرت لالی | ز آغاز لیالی تا به اسحار | |
| خموش ای دل که از بسیارگوئی | دل نازک دلان مییابد آزار | |
| عنان تاب از ره افکار شو هان | که شد ز اطناب پای خامهی افکار | |
| به تنگ آمد ثنا از دست نطقت | دعا نوبت طلب شد دست بردار | |
| درین سطح از پی رسم دوایر | بود تا گردش پرگار در کار | |
| ز امرت هر که در دوران کشد سر | چو پرگارش فلک سازد نگونسار | |
| بود تا ملک جسم از خسرو روح | بود تاسر بر آن اقلیم سردار | |
| تو سردار جهان باشی و دایم | بود جای سر خصمت سر دار | |
| به کینت هر که بر بالین نهد سر | نگردد تابه صبح حشر بیدار |