محتشم کاشانی (غزلیات)/گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشست) از محتشم کاشانی |
' |
| گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشست | به فراست سخنی گفتم و بر کار نشست | |
| صحبتی داشت که آمیخت بهم آتش و آب | دی که در بزم میان من و اغیار نشست | |
| غیر کم حوصله را بار دل از پای نشاند | للهالحمد که این فتنه به یک بار نشست | |
| سایه پرورد بلا میشوم آخر کامروز | بر سرم مرغ جنون آمد و بسیار نشست | |
| هرکه چون شمع به بالین من آمد شب غم | سوخت چندان که به روز من بیمار نشست | |
| پشت امید به دیوار وفای تو که داد | که نه در کوچهی غم روی به دیوار نشست | |
| محتشم آن کف پا از مژهات یافت خراش | گل بیخار شد آزرده چو با خار نشست |