محتشم کاشانی (غزلیات)/چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی) از محتشم کاشانی |
' |
| چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی | جهان بیک نفس از آه من سیاه کنی | |
| ز بزم میروی افتان و سر گران حالا | به راه تا سر دوش که تکیهگاه کنی | |
| به رخصت تو مفید نمیشود چشمت | که عالمی بستان و یک نگاه کنی | |
| نگاه دم به دمت بس خوش است و خوشتر از آن | عزیز کرده نگاهی که گاهگاه کنی | |
| شکسته طرف کله میرسی و میرسدت | که ناز بر همه خوبان کج کلاه کنی | |
| ملوک حسن سپاه تواند اما تو | نه آن شهی که تفاخر به این سپاه کنی | |
| چرا من این همه بر درگه تو داد کنم | اگر تو گوش به فریاد دادخواه کنی | |
| تو گرم ناشده برقی و برق خرمن سوز | شوی چو گرم چه با جان این گیاه کنی | |
| به پیش بخشش او محتشم چه بنماید | اگر تو تا دم صبح جزا گناه کنی |