محتشم کاشانی (غزلیات)/هرتار که در طره عنبر شکستنش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (هرتار که در طره عنبر شکستنش) از محتشم کاشانی |
' |
| هرتار که در طره عنبر شکستنش | پیوند نهالی برگ جان من استش | |
| ترسم ز دماغ دل من دود برآرد | آن دوده که زیب ورق یاسمنستش | |
| میسوزدم از آرزوی رنگی و بوئی | با آن که گل و لاله چمن در چمنستش | |
| هست از ورق شرم و حیا دست خودش نیز | زان جوهر جان دور که در پیرهنستش | |
| شیرین همه ناز است ولی ناز دلآشوب | از گوشهی چشمی است که با کوهکنستش | |
| گفتم که در آن تنگ شکر جای سخن نیست | رنجید همانا که درین هم سخن استش | |
| در سینهی گرمم دل آواره در آن کوی | مرغیست که درآتش سوزان وطنستش | |
| هر بنده که گردیده بر آن در ادب آموز | اهلیت سلطانی صد انجمنستش | |
| گر جان رود از تن نرود محتشم از جا | کز لطف تو جانی دگر اندر بدنستش |